به نام پروردگار رئوف
فرزندم! خوشا به حال تو! من چیزی برای فخر فروشی به تو ندارم! این چهار سال توقف من، یکی از شانسهای بزرگ زندگی توست. میدانی! حالا به هرز بودن بذرهای انتقاد و نطق نصیحتگونهای که اگر این چهار سال نبود، بر کشتزار حاصلخیز تو میپاشیدم، پی بردم.
تصور کن! اگر این چهار سال نبود، چه تاریکیهای عظیمی که در سرنوشت پیشنوشتۀ تو به ودیعه نمیگذاشتم! از زمانی که با اولین گریهات خشمت را نسبت به بلی خامت به دعوت پرشکوه ناآرامگاه لرزان زمین را ابراز میکردی تا زمانی که هنوز سرخی حیات در تنم میطپید، نقشهای از جادۀ خوشبختی با ریزترین جزئیات برایت ترسیم کرده بودم! و امیدوار بودم که بفهمی چه محبت بزرگی در حقت کردهام! اما تو! کار تو برای خوشبختی بسیار راحت بود! کافی بود فرامین دلسوزانۀ مرا مو به مو اجرا میکردی! وظیفۀ تو فقط این بود که از این باریکراه خوشبختی با احساس بدبختی عمیقی عبور کنی. آنگاه، وقتی که حسابی ناکام و سرافکنده از ناامید کردن من شدی، تو نیز با پر رنگ کردن خطوط یگانه جادۀ خوشبختی بر نقشۀ زندگی کودکانت، کمی خودت را تسکین میدادی. آنگاه کودکانت نیز نومید و ناکام برای کودکانشان ...
توجیه نمیکنم! اما شاید برکتی در این چهار سال باشد. شاید هم نه! این تلاش زیرکانۀ ذهنم است که دارد برای بقایش، هورمون امید را به رگهای پژمردهام تزریق میکند. هر چه هست! من واژۀ برکت را بسیار دوست دارم!
برکت، این پیر سالخورده؛ شمردنی نیست. متر کردنی نیست. قابل تفاخر نیست. خوش آب و رنگی طعام نیست؛ طعمیست که تو ادراک میکنی، قوّتیست که در جانت میریزد و هیچ بعید نیست که به مهمانی فقیرانهترین سفرهها نیز برود. نقش و نگار پر طمطراق یک منظره نیست؛ حجم هواییست که تو با تبسم بَهبَهگویانت به سوی آن روانه میکنی. تعدد نگاه نیست، عمق نگاه است. کش آمدن لبهایت از لبخندی زورکی نیست، عمق خطوط صادقیست که زیر چشمان خندانت را نقاشی میکند. برکت، داشتنهای پرافتخارت نیست، شدنهای فروتنانهات است و تو چه میدانی شاید این چهار سال، دستانم در دستان پرچروک او بود.
فرزندم! میدانی اگر این چهار سال نبود، من بازهم آنقدر روشنفکر!! بودم که به آزادی تو، فردیت تو و بودن تو کاملاً احترام بگذارم؛ اما تنها آن زمان که دقیقاً مطابق میل من باشی! میدانی تا همین امروز هر وقت تو را تصور میکردم، خودم را میدیدم که مجدد متولد شدهام؛ با همین چهره، با همین روحیات و با همین آرزوها. با خودم میگفتم: «تو لوح سپیدی هستی که روزگار بعد از ناکامیهای پی در پی، حال که گرد سپیدی بر خرمن گیسوانم نشسته است و خوب و بد را کامل شناختهام به من بخشیده است! هدیهای به پاس درد سهمگین زایمانم و نوازشهای شبانۀ اشکهایت با طعم سپید شیر و عطر خوش آغوشهایم ... تو خودِ دوبارۀ من هستی! تو دوندۀ تازه نفسِ زندگی من هستی! خب، فرزندم! تو چقدر خوشبختی، من چم و خم جادۀ خوشبختی را میشناسم و تو را بیهیچ منتی صاحب تمام تجربیاتم میکنم! برای اینکه بدانی من هیچوقت برای خوشبختیات کم نمیگذارم، از قبل از بودنت، بهترین کفشهایی که زمانی خودم آرزویش را داشتم ولی هیچوقت نتوانستم داشته باشم را برایت خریدهام. واقعاً خوش به حالت! تو قطعاً دوندۀ بهتری از من میشوی! خوش به حالت ...» آنوقت تصور کن که اگر تو میگفتی: «مادر! این کفشها اندازۀ پای من نیست!» یا «مادر! رنگ این کفشها را نمیپسندم!» یا بدتر اینکه «مادر! من اصلا نمیخواهم دونده شوم!» آنگاه چه به حال آرزوهای گرد گرفتۀ من میآمد، کابوسِ سیاهِ تکرارِ ناکامیهایم مرا باز میبلعید و تو مقصر همۀ دردهایم میشدی: «چه نسل نادانی! این بهترین کفشی بود که تمام کودکیام در رویاهایم هم نمیدیدم. حال او چشم در چشمان من، این چنین گستاخانه و بیمهر ... باورم نمیشود!»
ابرهای بارور برکت، شاید نه بر خاک این نزدیکیها که بر کمی دورترها ببارد ... و این چهار سال شاید به بهای اندکی شُل شدن افسار آویخته به گردن چهار نسل، یا شاید چهل یا چهارصد نسل بعد، بیارزد ...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۸/۳۰   نویسنده آصفه فرقانی
به نام پروردگار رئوف
همین شروع خوبیست! همین که دوباره برایت مینویسم! مهم نیست چقدر مزخرف باشد! مهم نیست که تو خواهی خواند یا نه! و حتی مهم نیست که تو خواهی بود یا نه! میدانی از کارهای نصفه و نیمه! از برگرداندن سر به عقب! از بیخیال شدنهای با پاهای پر تاول! از قولهای بیعمل! بیزارم، بیزارم و بیزارم... چهار سال زمان کمی نیست! شاید تو به من حق دهی و بگویی تمام این چهار سال را که به توقف نگذراندم، اتفاقهای خوبی هم افتاد! تو درست میگویی؛ اما باید بگویم که اتفاقهای خوب افتاد، نه آنکه من اتفاقهای خوبی را پدید بیاورم! و این برایم بسیار دردناک است! صادقانه بگویم احساس میکنم قربانی خوششانسیام شدهام. منِ بیعمل، بیاعتماد و خسته از خود! چهار سال است که فاعل مختار اتفاقاتم نبودهام...
اما میدانی کورسوی امیدی دارم!جوانسالگی دوران خوبیست. روزگار بسیار با تو مهربان است. انگار بسان مادری با نگاههای رئوفش بغلت میکند، بوسهای بر پیشانیات میزند و دعاگویان بدرقهات میکند ... انگار خداوند هنوز به تو دندان شیری داده است که اگر با بیتجربگیهایت دندانهایت را از دست دادهای هنوز دندانهای دائمیات در راه باشد. میدانی! کاش تبسم سپیدی بر دندانهای دائمیام انتظارم را بکشد. کاش این چهار سال، همه از همان دندانهای شیری عمرم باشد ...
میدانی! اما برای تو خوب شد! من تو را خیلی بهتر درک خواهم کرد. گوشت را از نصیحتهای بیحاصل پر نخواهم کرد. خواهم دانست که تو میدانی ولی نمیتوانی...
و تو بسیار خوشاقبالتر خواهی بود اگر در پایان سفرم، بتوانم پرچم بلوغ را بر فراز قلۀ کوه راهیافتگی به اهتزاز درآورم. آنوقت چه داستانهای شنیدنیای برای شبهای سرد زمستانیمان خواهیم داشت ...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۷/۰۸/۲۹   نویسنده آصفه فرقانی
به نام پروردگار رئوف
این آخرین تلاش من است برای معنا دادن به این وقفۀ چهار ساله، وقتی برای تو مینویسم. تویی که هیچ چیز از چگونه بودنت و چگونه شدنت نمیدانم. از اینکه خواهر و برادری خواهی داشت یا نه، کوچکتر خواهی بود یا بزرگتر. تویی که حتی نمیدانم خواهی بود یا نه! تویی که نمیدانم آیا رغبتی به خواندن این نوشتهها خواهی داشت یا در دنیایی که نمیدانم چه شکلی خواهد شد، آنقدر خواندنیها و دیدنیهای دلرباتری خواهی داشت، که بیاعتنا از کنار آنچه برایت نوشتهام عبور میکنی.
در هر صورت این نوشتهها به تو کمک میکند که کسی را که روزی خواسته و ناخواسته پندارهای ماندگارت از جهان را شکل داده بود را بیشتر بشناسی. منی که اولین خطوط عمیق را با قلم نگاه، عمل و رفتارهای روزانهام بر لوح سپید ذهن و جانت حکاکی کردم. خطوطی که وقتی بزرگتر شدی، اگر بخشی از آن را نپسندی، برای پاک کردنش باید درد فشردن طولانی سوهان خشنی را بر ذهنت تحمل کنی. آن زمان شاید کمی از من رنجیده شوی و بگویی: «خب مادر، تو باید نقش بسیار موزونتری را حکاکی میکردی!»
تو راست میگویی اما من و همۀ حکاکان قبل از من هم صاحب همان خطوط ناخواسته بودهایم که بخشی از رفتارهای امروزمان را نادانسته شکل داده است. ما نیز برای پاک کردن بخشی از آن خطوط کج و معوج رنجها متحمل شدهایم، اما بخشی از آنها آنقدر عمیق بود که اگر بازهم سوهان را بیشتر فشار میدادیم، بیم آن داشتیم که لوحذهنمان ترک برمیداشت.
پس فرزندم، من تا اینجای راه را رفتهام و باقی سفر را گامهای تو و بعدیهایت طی خواهد کرد. البته من هم تا زمانی که اجازۀ قدم زدن بر این خاک معطر از باران حیات را داشته باشم، با تو همسفر خواهم بود. فرزندم، اگر نوشتههایم را پراکنده، ناموزون و گاه مبهم یافتی، برای این است که بخشی از سفر من همین است که بیاعتنا به سر و صداهای ذهنم که مرا به تردید میکشاند تا سرم را به عقب برگردانم، بیویرایش جلو روم. اگر کفشهای این سفر بیویرایش را به پا نکرده بودم، شاید هیچگاه هیچ کلامی برای انتقال به تو نمیماند چرا که از نظر من هیچچیز مربوط به من آنقدرها خوب نیست! که ارزش ماندن داشته باشد. فرزندم! چهار سال است که بر یک نقطۀ محدود از این خاک نرم گرفتار شده بودم. گاه با قدمهای برهنهام، نقشی بر خاک نرم میانداختم، باز سرم را که برمیگرداندم، ردپایم بسیار برایم ناموزون مینمود و همه را پاک میکردم و هر بار مرددتر از قبل شروع میکردم. امروز که برای تو مینویسم پاهایم از دویدنهای درجا، تاول زده اما هیچ نقش چشمنوازی ندارم که نشانت دهم؛ جز اینکه خطوط ناموزون لوحم کمی صافتر شده. همین شد که تصمیم گرفتم باقی سفر را با کفشهای نهچندان زیبا، اما بدون نگاه کردن به پشت سر بگذرانم. اگر بتوانم بر تردیدهایم چیره شوم، باز بخشهایی از سفرم را با تو در میان میگذارم ...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۷/۰۸/۲۷   نویسنده آصفه فرقانی