سپیدای ذهن

من معتقد به وجود قلبی در ذهن هستم!

کوبه ی درگاهت


به نام محبوبم

به نام اول و آخر

 

من با کوله باری خالی از خلوص و مملو از ادعا و طمع به درگاهت به تزویر خضوع می کنم و تو می دانی چقدر من هایم عمیق و ماهایم پر ریاست و دستم از زمین و آسمانت کوتاه و قلبم پر از ادعا و در شعف هایی ساده لوحانه و وجودم پر از نیاز و ذهنم پر از فراموشی ست  و زبانم همه قیل و قال و گناه هایم مکرر و پشیمانی هایم ظاهری و تواضعم غرور و تو می دانی من حتی اکنون نیز جز شعری بی  ژرفا نمی گویم و خدایا مرا بر این نیرنگ و شعار زاهدانه مواخذه مکن که تو می دانی ! و این نه رسم بندگی ست و نه آیین صداقت و تو بی نیاز بی نیاز از پوچی های ادعای من و دروغ های عمیق و صداقت های ظاهریم و تو برای خداییت از تصدیق بنی بشر بی نیاز و قائم به ذات و من در اندیشه ی کودکانه خود لحظه هایی را لحظه های نیازمندی به تو و لحظه هایی را غنا و توانگریم خوانم که چه ساده لوحانه است قیاس بی کران با بیکران و نیاز من به تو در لحظه بی کرانه است و من بر امواج مهیب بر شکسته کشتی ام سلامت روح می یابم و عجزم را می یابم و مقام بنده بودنت را به بزرگواری هدیه ام می کنی و بر ساحل نجات در عوض سپاس، روحم را به رنگ می سپارم از خود بیگانه می شوم و این تکرارهای آشنای بنی بشر . . .

کوبه درگاهت را در دست گرفته و مردد! نه ترسان آن که نگشایی، که مرام تو گشایش است و رحمت، تردیدم از خودم و نهایت حزنی ست که قلبم را می فشارد وقتی تو آخرین درِ امیدم می شوی، و تنها آن زمان است که یادت می کنم؛ اوج بی وفایی من! لحظه های با بی تو بودن به پوچی گذشت و من به گمان خود رهیافته! خسته ی ادعاهای بی عمل و لرزانی اراده ام، باز هم همان دعای همیشگی؛ پروردگارم! تنها و تنها نگاه تو را طلب می کنم . . . کاش کمی صادق باشم!  


+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۲/۰۱/۰۶   نویسنده آصفه فرقانی