شبیه خودم ...
به نام پروردگارم
چیزی نمانده که رفاقت پر صلح و کم قهرم با روزگار، بیست و سه ساله شود و تولد برایم بهانه ایست تا بنویسم. آشتی چوب با چوب، نوازش تیرگی قلم بر سپیدی کاغذ و ایجاد ترکیبی سپید و سیاه که متجلی سرزمینی باشد که دره های عمیقش در سایه ی کوهساران رفیع آرمیده است، سرزمین زندگی ...
کم ترین فایده ی نوشتن برای من این است که آرامشی عمیق بر وجودم می نشیند وقتی که می فهمم چقدر شبیه خودم هستم! مشابه آرامشی که در گذر از مرزهای جغرافیایی بر تن مسافر غریب از یک رنگی آسمان سرزمینش با غربت، می نشیند، مشابه آرامشی که در عبور از مرزهای فنا به بقای مرگ، جان مسافر وحشت زده ی عمری عادت کرده به سفریِ همیشه گسترده رحمت و بخشش حق، را از یکسانی تکیه گاهش پر می کند.
وقتی در این عالم بی توقفِ فراموشکار، به دنبال ثباتی می گردم که به آن انس گیرم، شگفت زده می شوم که ببینم من همان من همیشگی هستم، که هر بار جامه ی تازه ای به تن می کنم، که هر چند از هیاهوی روزگار متاثر می شود، اما از سبک خودم پیروی می کند؛ یک یکسانیِ منعطف. دعاها همان دعاهای همیشگی، دلایل تبسم همان دلایل قدیمی و باز از همان سوراخ های مشابه گزیده شده ام! هر چند گفته اند که نباید! از یک سوراخ چند بار گزیده شد، اما لااقل برای من این همان چیزیست که بارها تکرار شده است. نقطه ضعف هایم همان هایی که مدت هاست نوازش شکیبای دستانم به امید مرمت به سویشان دراز شده است و هر بار آلام گزش هایش را کم تر و کم تر کرده است.
دوست دارم هم نوا با اقتضای خود دوستیِ جوانی ام، که به حکمت تامل و بازگشت در جانم نشانده اند، در خودم کندوکاو کنم. اغلب ان چیزهایی که در گذشته از وقوعشان پای کوبی کرده ام هنوز هم از یادآوری وقوعشان گرمای شکرگزاری قلبم را مملو می کند، جز برخی کوتاه قهقه هایی که شاد نبودنِ شاد نماهایم را به سخره گرفته بودند. اما تا آن جا که رمزگشایی حافظه ی ثبت شده ام! مدد می دهد، تمام آن چیزهایی که روزگاری برایم فاجعه بوده اند، جزء بی ارزش ترین و حقیرترین اتفاقات زندگی ام بوده اند و این همان نقطه ضعف من! که گاه ذره بین کوری را مقابل چشمانم گرفته و واقعیت را تحریف شده دیده ام. ذربینی که بخشی از حقیقت را اغراق و بخشی را زیر لکه های تیره ی تجاهل نشسته بر عدسی اش مدفون کرده است.
برایم لحظه هایی بوده اند که از یادآوری شان سرمای تاسف بر بدنم می نشیند. زمان هایی که به افسوس و ملامت خود گذراندم، زمان هایی که به ادعا و تکبر بر خاک، این سرشت یکسانم، پای کوباندم، زمان هایی که در داد و ستد بی رحم روزگار خلوص را فروختم تا زر و زیور تظاهر به گردن آویزم، زمان هایی که سایه ی وهم نگذاشت بوته ی حقیقت قامت بلند کند، زمان هایی که به هرز و بیهودگی گذراندم و می گذرانم، لحظه هایی که وسعت دنیا را به اندازه ی توان محدود دیدنم تفسیر می کنم.
و اما برایم لحظه هایی بوده اند که عطر خرسندی ژرفی را برجانم پاشیدند، لحظه هایی که چشم در چشم پروردگارم به سویش دویدم، لحظه هایی که جز او پناهی احساس نکردم، لحظه هایی که رنج رفتن و دل نباختن به بوستان گذرا را به جان خریدم تا به حد بضاعت ناچیزم، از جهانم بیاموزم، زمان هایی که از میانه ی جاده ی روزگار عبور کرده ام، لحظه هایی که واقعیت را به تمام و کمال دیده ام، لحظه هایی که در عوض شتاب های سرگردان، تامل آرام را برگزیدم، لحظه هایی که پاک تبسمی را بی توقع بازگشت بخشیدم، لحظه هایی که بی ادعا بودم، لحظه هایی که خودم بودم بی هیچ تلاشی . . .
تولد برایم زیباست و اما وسوسه گر! و وسوسه همان اشتباه مجلل؛
این که امروز بشود همان آرزوی فریبای «از این به بعد» های کمرشکن، که از سفال توقع آن چنان لیوان مرتفعی بسازم، که نیمه پر بودنش خالی بنماید. این که ابتدای جاده ی پر پیچ و خم روزگارم، عجولانه بایستم و ادعا کنم؛ از این جای راه تا انتها را می بینم.
اگر به انتظار نشسته ام تا تعریفی بی نقص و بی تغییر را امروز به همه ی عمرم هدیه کنم، در انتظاری عبثم، و من نه برای زندگی که برای بخشی از آن و نه به ادعای یک حقیقت بی تردید که به عنوان یک برداشت از آنچه گذرانده ام، می گویم؛
زندگی راحت بودن با گاه راحت نبودن ها، نترسیدن از ترسیدن های گاه گاهی، نوشتن و خط زدن و نوشتن از سر گرفتن است، گاه به بیراهه رفتن و بازگشتن است . . .
آرزویی دور دست دارم که باقی عمرم را به شیوه ی بزرگوارانی بگذرانم که منششان کوشیدن و دل نبستن بود. آن چنان در راه دنیا کوشیدن که گویی آن را پایانی نیست و آن چنان کوله بار بسته و مهیای رفتن که شاید هیچ بازدمی به پاسخ این دم فروخورده، باز نگردد.
احساس عذاب، وجدانم را می فشارد، تلخ خندی می زند و می گوید: چقدر فاصله داری از ادعاها و دعاهایت
اما پاسخ می دهم، که دوست دارم این بار به سبکِ فقیرِ امیدواری که در دخمه اش بر بوم نقاشی، عمارت آرزوهایش را می نگارد و ترک های نمناک دیوارهای مقابل چشمانش می شود طرح منبت کاری حوض عمارت؛ یا بله قربان گوی بیچاره ای که لحظه های فراغتش می شود تازیدن بر مربع های سپید و سیاه، به امیدِ کیش و مات روزگار مایوسش، من هم فقر اراده و عملم را به حسن ظن رحمت پروردگارم بپوشانم . . .