سفرنامه برای فرزندم (بخش بيست و دوم)- «چه کسي پنير مرا جا به جا کرد؟» نوشتۀ اسپنسر جانسون
به نام آفرینندۀ آفریدگان، آن که بر اهل مملکتش ستم نکند، آن که وعده اش راست و بر پیمانش وفادار است، دانای راز نهان و شکافندۀ دانه است، روزی دهندۀ بندگان و دارای بزرگمنشی و بخشندگی آشکار است
صبا! از شانزده ماهگیات که به اولین تب و سرماخوردگی جدیات مبتلا شدی تا امروز که بیش از بیست و هفت ماهه شدهاي، هر وقت تو بيمار بودي، من هم بودم و این همزمانی مادری کردن را طاقت فرسا میکند. البته یک نقطه قوت هم دارد، آن که نوع دردها و احساسات تو را بهتر میفهمم. الان هم چیزی که باعث شد برایت بنویسم بیماری و به دنبال آن خشم، ترس و افسوسی است که بیش از یک هفته همدمم بود. بگذار بیشتر از سختی آن برایت نگویم و در عوضش داستانی برایت تعریف کنم:
دو موش و دو آدم کوچولو در یک هزارتو باهم زندگی میکردند. دو موش ذهن سادهای داشتند و کارهایشان بیش از هرچیز برپایۀ غریزه و سعی و خطا بود. اما آدم کوچولوها ذهن پیچیدهای داشتند و باهوش و تحلیلگر بودند. بزرگترین دغدغه و هدف زندگی این چهار نفر، پیدا کردن پنیری بود تا با آن بقا، امنیت، رفاه و خوشبختیشان را تأمين کنند. هر چهارتا صبح خیلی زود بیدار میشدند و به دنبال پنیر میرفتند و هر روز پنیری پیدا میکردند. تا اینکه یک روز در ته یکی از دهلیزها یک جایگاه پنیری خیلی بزرگ پیدا کردند. موشها بعد از پیدا کردن این جایگاه پنیری، رفتارشان تغییر چندانی نکرد. هر روز همان صبح زود بیدار میشدند و به سوی همان جایگاه پنیر میرفتند. کفشهایشان را در میآوردند و بندهایش را دور گردنشان گره میزدند که هر وقت نیاز داشتند، بتوانند زود پیدایش کنند. ولی آدم کوچولوها وقتی جایگاه بزرگ پنیر را دیدند، از شادي سر از پا نميشناختند. با شادي به هم ميگفتند اين پنير براي همه عمرمان کافيست. دوستانشان را هم به اين جايگاه پنيري دعوت کردند و مهماني مفصلي ترتيب دادند و به خاطر اين جايگاه پنيري بزرگ که به واسطه هوش و پشتکارشان پیدا کرده بودند، به خودشان ميباليدند. کمکم، صبحها هم ديرتر از خواب بيدار ميشدند و نزديکهاي ظهر به جايگاه پنير میرسیدند. کمکم تصميم گرفتند اصلا خانهشان را بياورند کنار جايگاه پنير، بعد از آن با خيال راحت، کفشهايشان را به گوشهاي پرت کردند، چون ديگر به آن نيازي نداشتند.
روزها و روزها گذشت تا اينکه يک روز از خواب بيدار شدند و دیدند که جايگاه پنير خالي است. از عصبانيت فرياد کشيدند و گفتند اين اصلاً منصفانه نيست، آن پنير مال ما بوده! چه کسي آن را برداشته؟! تا اينکه اميدي در دلشان روييد که شايد فقط کسي آن را در همين نزديکيها جا به جا کرده و فردا آن را برميگرداند. با همين اميد آن روز را سر کردند. ولي فردا و پس فردا و روزهای دیگر هم سپري شد و جایگاه هنوز خالی بود. همه وجودشان خشم شده بود. برای اینکه سر از قضیه در بیاورند، در ذهنشان همه احتمالات را براي خيانت دردناکي که در حقشان شده بود را تحليل ميکردند.
اما موشها وقتي با جايگاه پنيري خالي مواجه شدند، اصلا جا نخوردند چون از روزهاي قبل رو به اتمام بودن پنير را ميديدند و طعم کهنگی پنیر را احساس می کردند. خيلي راحت و آرام، کفشهايي که دور گردنشان گره زده بودند را باز کردند و پوشيدند و به راه افتادن دنبال پنير. با مسير هم خوب آشنا بودند، چون با همان حس غریزيشان، همۀ روزها، صبح زود بعد از خوردن پنير، به دهليزهاي ديگر هم سر ميزدند تا بدانند براي پيدا کردن جايگاه پنيري بعدي بهتر است از چه مسيري بروند. براي همين خيلي زود يک جايگاه پنيري خيلي بزرگ پيدا کردند؛ بزرگترين جايگاه پنيري که تا به حال ديده بودند. باز موشها همان عادت قديميشان را حفظ کردند. هر روز صبح زود به اين جايگاه جديد ميآمدند، کفشهايشان را دور گردنشان گره ميزدند و وقت برگشت سري به دهليزهاي اطراف هم ميزدند تا هر وقت اين جايگاه تمام شد، مسير را براي پيدا کردن جايگاه بعدي بهتر بشناسند.
آدم کوچولوها هنوز مشغول تحليل موضوع با ذهنهاي پيچيدهشان بودند تا مقصر اين ماجرا را پيدا کنند. گاهي خشمگين بودند، گاهي نااميد و گاهي ترسيده. افسوس خوشبختي گذشتهشان را ميخوردند و از جفايي که در حقشان شده بود خشمگین بودند. ميگفتند چقدر زندگي غيرمنصفانه است. گرسنگي و نااميدي و ترس از آينده، نحيفشان کرده بود. تا اينکه يک روز، يکي از آدم کوچولوها به دوستش ميگويد که اينطور نميشود بايد مثل قديم صبح زود راه بيفتيم به دنبال پنير. اما دوستش ميگويد، آن زمان جوان بوديم و پرانرژي الان نحيف و پير شدهايم و براي من که هيچ تواني نمانده. آدم کوچولو هم به خودش نگاه ميکند و ميبيند دوستش واقعا راست ميگويد و ديگر آن توان جواني را ندارد و چقدر اين مدت نحيف شده است. چند روز ديگر هم ميگذرد تا دوباره ميگويد که اينجا ماندنمان هم فايدهاي ندارد، اينطور بايد فقط منتظر مرگمان باشيم. دوستش ميگويد که اين طور هم نيست و نبايد اينقدر بدبين باشد و مسأله را بزرگ کند و بالاخره آنهايي که پنير را بردهاند دلشان ميسوزد و پنير را برميگردانند. باز با حرف دوستش دلش گرم ميشود و ميگويد شايد او راست ميگويد و نبايد اميدمان را از دست دهيم؛ شايد همين فردا آن را برگردانند.
روزها و روزها ميگذرد تا اينکه آدم کوچولو دوباره ميگويد که ميخواهد برود و تصميمش قطعي است و حتي اگر موفق نشود ميخواهد تلاشش را بکند. دوستش سعي ميکند منصرفش کند ولي اين بار تصميم آدم کوچولو جدي است. وقت زيادي ميبرد تا کفشهايش را پيدا کند، چون آن زماني که به اين جايگاه رسيده بود فکر نميکرد دیگر هيچ وقت لازم باشد آن را ترک کند. به راه که ميافتد، ميبيند چقدر همه چيز برايش ناآشناست و چقدر ضعيف و ناتوان شده است. دوباره ترس وجودش را برميدارد؛ اگر همه اين جستجوها بيثمر باشد چه! تا اينکه جملهاي به ذهنش ميرسد و آن را بلند از خود ميپرسد: «اگر نميترسيدم چکار ميکردم؟» و همين سؤال به او قدرت ادامه راه را ميدهد. بعد از گذشتن مدت طولانی جستجوی بی حاصل، یک دفعه کمي پنير روي زمين می بیند و به نظرش ميآيد که احتمالاً سرنخي از يک جايگاه پنير بزرگ است. شروع به خوردن آنها ميکند. چقدر اين پنيرهاي تازه بعد از آن همه مدت پنير نخوردن، به او ميچسبد. اميدوارانه به سمت دهليز حرکت ميکند که با يک دهليز خالي مواجه ميشود. احساس ميکند دیگر پاهایش توان ادامه راه را ندارد. ترس دوباره به جانش میافتد و به خاطر این همه مشقتی که برای رسیدن به این جایگاه کشیده بود، احساس پوچی و حماقت می کند. با خودش می گوید نکند دوستش راست می گفت. ولی دوباره همان سؤال توانش را زنده میکند: «اگر نمیترسیدم چکار میکردم؟»
خلاصه صبا جان! همانطور که حدس می زنی، بالاخره آدم کوچولو جایگاه پنیر جدید را که مدتها قبل موشها در آنجا ساکن شده بودند را پیدا میکند. یاد دوستش میافتد و نگرانش میشود. با خودش میگوید باید برگردم و او را هم با خودم بیاورم. ولی میبیند او قبلاً هم بارها تلاش کرده بود که دوستش را با خود همراه کند و تلاشش بینتیجه بود. وقت آمدن هم روی دیوارها برای دوستش نشانه گذاشته بود تا اگر او هم به راه افتاد، زودتر بتواند مسیر را پیدا کند. ولي نمیتوان انگیزه، اراده و تلاش را به کسی تحمیل کرد.
آدم کوچولو دیگر هر روز بدون استثنا صبح زود از خواب بیدار میشود و قبل از رفتن به جایگاه پنیری، سری به دهلیزهای اطراف هم میزند و حواسش هست که هر روز اندوخته این جایگاه هم رو به کم شدن است و جستجوي پنير کاري است که بايد همه عمرش انجام دهد؛ اصلاً زندگي همين جستجو است! او هم مثل موشها کفشهایش را دور گردنش گره میزند و میداند نباید آنها را از خودش دور کند و تا وقتی زنده است به آنها نیاز خواهد داشت. آدم کوچولو از اتلاف وقت و حماقت آن روزهایش خندهاش گرفت: «چطور فکر میکردم با پافشاریام بر ماندن و تکرار همان رفتارهای اشتباه قبلی ميتوانم به پنیر برسم؟؟!! چطور تمام شدن تدريجي پنيرها را نديدم؟! چطور تغییر طعم پنیر را حس نکردم؟! و چطور فکر میکردم آن پنیرها هیچگاه تمام نخواهد شد!!!» برای آن که درسی که از آن گرفته بود را هر روز به خود یادآوری کند، این جملهها را برای خودش روی دیوار نوشت:
تغییر رخ میدهد
آنها مدام پنیر را میبَرند
انتظار تغییر را داشته باش
آمادۀ گم شدن پنیر باش
تغییرات را زیر نظر داشته باش
همیشه پنیر را بو کن تا از کهنه شدن آن باخبر باشی
خودت را خیلی زود با تغییرات وفق بده
هر چه زودتر خود را از قید پنیر کهنه رها کنی، زودتر از پنیر جدید برخوردار خواهی شد
تغییر کن
با پنیر حرکت کن
از تغییر لذت ببر!
از رایحۀ ماجراها و طعم خوش پنیر جدید لذت ببر!
آماده باش که زود تغییر کنی و بارها و بارها از آن لذت ببری
آنها مدام پنیر را میبَرند
صبا! این داستان خلاصهای از کتاب «چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد؟» نوشته اسپنسر جانسون بود. خیلی چیزها دوست دارم دربارۀ آن برایت بنویسم ولی وقت آن را ندارم و باید زود گره بند کفشهایم را از دور گردنم باز کنم و دهلیزهای خالی را یکی پس از دیگری پشت سر بگذارم تا جایگاه پنیر بعدی را پیدا کنم. کاش این کتاب بسیار ساده اما مفید را بارها و بارها بخوانی! یک بار ده دوازده سالگی، يک بار بيست و چند سالگي، یک بار سي و دو سالگی و ..... و امیدوارم یک بار هم در نود و نُه سالگی!