سپیدای ذهن

من معتقد به وجود قلبی در ذهن هستم!

قلمم را تیزتر می تراشم؛ نمی خواهم نویسنده ای فقیر باشم!

به نام محبوب؛ یگانه محبوب

 

نویسندگی واژه­ای­ست که به اقتضای گستاخی روزگار ناپخته­ی جوانی به خودمم نسبت می­دهم و من نه در معنای عرف که کیفیت خاصی از نگارش را نویسندگی قلمداد می­کند که در حد اسارت معنای لغت خود را نویسنده می­نامم. تنها به این معنا: (( کسی که می­نویسد! کسی که با قلم راحت­تر می­اندیشد؛ کسی که نوک تیز قلمش به مددش می­آید تا غبار ذهنش را کمی جا­به­جا کند و شاید کسی که قلم برایش پیوند دهنده­ی ذهن و قلبش می­شود؛ خالق قلبی درون ذهنش!))

و امروز با تراش شآنم قلمم را تیز­تر می­تراشم­ تا بر وجودم خراش­هایی ماندگار حک کنم؛ تا خودم را تنبیه کنم. تنبیهی به معنای اصیلش، به معنای به یادآوردن دلیل بودنم، شآنم و موهبت بی­تکرار جوانی­ام .

از کودکی شنیده بودم؛ که نویسندگان فقیرند.

و امروز به حال نویسندگان فقیری که فقیر نیستند غبطه می­خورم؛ سرشار از شور شناختند؛ غنی از عرفان.

و لحظه­هایی که احساس می­کنم در جرگه­ی نویسندگان فقیر قرار می­گیرم، غرق نفرت می­شوم.

مشمئز­کننده­تر از آن که تقدس مرور نگاه و لطافت سپید اندیشه­ای که ودیعه­ی خمار ­مستی پیش از زمان بودن است؛ نتواند خودم را بلرزاند، در دام انسانیت گرفتار کند!

آن زمان فقیرترین موجود دنیا می­شوم.

فقیرم وقتی از تغییر خودم ناتوانم و آرمانم جا­به­جایی زمین و آسمان!

وجدانم به گلایه لب می­گشاید:

چرا بر روزه­ی وجدانت پایبند نماندی؟

حق به جانب پاسخ می­دهم:

هر روزه را افطاری­ست.

_ بر این روزه افطار خطاست!

می­پرسم؛ تا کی؟

_ تا سایه­ی ناپختگی، ضعف، وهم، تعلل و تعطل،ریا و شعارزدگی از پهنای روحت رخت بربندد.

می­پرسم: نشانه­اش؟

_ خاموشی­ات طویل­تر؛ کردارت زیباتر از ادعایت و تجلی لحظه لحظه­ی وجدانت بر حیاتت.

می­گویم: و نتیجه­اش؟

_ یگانه شدن محبوبت . . .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۲۵   نویسنده آصفه فرقانی