سپیدای ذهن

من معتقد به وجود قلبی در ذهن هستم!

سفرنامه برای فرزندم (بخش بيست و سوم)- ملاقات با زمان بی بازگشت

به نام خالق زمان و مکان؛ آن بردبار بی‌نیازی که شتاب نکند، آن بخشندۀ بی‌نیازی که بخل نورزد، آن راستگوي بی‌نیازی که تخلّف نکند، آن عطا کنندۀ بی‌نیازی که خستگي نپذيرد، آن چيرۀ بی‌نیازی که شکست‌ناپذير است، آن بزرگوار بی‌نیازی که به وصف درنيايد، آن دادگر بی‌نیازی که ستم نکند، آن توانگر بی‌نیازی که نيازمند نشود، آن بزرگ بی‌نیازی که حقير نگردد و آن نگهدار بی‌نیازی که بي‌خبر نماند؛ آن دانای بی‌نیاز و بي‌مانندي که حرکت ذرّه و غباري در سراسر هستي بر او پوشيده نيست.

نه بي‌انگيزه‌ام، نه تنبل و نه افسرده! فقط نمي‌دانم از کجا شروع کنم و طی کردن مسير با فریاد میدانم نمی شودهایی که در ذهنم می‌شنوم، برایم طاقت فرسا می‌نماید. با طفره رفتن از شروع کردن، تلاش مي‌کنم که درد ناشي از پا گذاشتن در مسيري ناشناخته را تا مي‌توانم به تعويق بياندازم. ولي به تجربه مي‌دانم ترس از درد از خود درد دردناک‌تر است؛ حتي در دردي به آوازۀ درد زايمان.

وضعيت فلج‌کننده‌ و دردناکي که اکنون در آن گير افتاده‌ام را قبلاً هم بارها تجربه کرده‌ام: جمع شدن زير يک پتوي گرم مشابه يک جنينِ ضعيف وابسته به مادر و عاجز بودن از دست به کار شدن. با اين کار نه در خواب که در بيداري کامل! دست خود را در صندوقچۀ جواهرات باشکوه از طلا، الماس، ياقوت و زمرد مي‌برم و مشت مشت گرانبهاترين امانت انسانی‌ام را در زباله‌دان مي‌اندازم؛ اين ثانيه‌ها و دقيقه‌هاي بي‌تکرار عمرم را. اما فکر مي‌کني چرا از اين کار احمقانه دست نمي‌کشم؟! فقط به اين دليل مضحک که منتظر بامداد يک شنبۀ خوب يا سپيده‌دم يک دوشنبۀ رؤيايي براي شروع هستم. حتي الان که دارم با مسخره کردن آن سعي مي‌کنم خودم را از اين انديشۀ باطل نجات دهم و حتي الان بعد از تأکيد دوباره بر باطل بودن اين انديشه، شروع از سپیده دم این شنبه با این تاریخ خوش‌چهره (1402/02/02) که کودک درونم را به وجد می‌آورد و همزمانی آن با عید آفرینش نو و بازگشت به فطرت که احترام والد درونم را بر می‌انگیزد، وسوسه‌ام می کند. اما مي‌داني چرا؟! چون در ذهن من زمان حول گردي ساعت مي‌چرخد و هر روز و هر هفته و هر ماه و هر سال تکرار مي‌شود. در ذهن من اين صندوقچه هر روز صبح با جواهراتي به زيبايي روز قبل پر مي‌شود. در ذهن من زمان قابل بازيافت است. در ذهن من مي‌توان گذشته را جبران کرد! امان از اين کلمۀ لعنتيِ اهريمنيِ فريبکار! جبران گذشته يکي از بزرگ‌ترين فريب‌هايي است که مي‌توان با آن زندگي را تا آخرين لحظه‌اش سوزاند. گذشته گذشته است و هيچگاه قابل جبران نيست، فقط مي‌توان با درس گرفتن از تجربيات گذشته، حال را کمي بهتر گذراند؛ فقط همين!

بگذار کمي اين‌ها را بيش‌تر براي خودم تکرار کنم تا با تکان‌هاي آن شايد کمي ريشه‌هاي اين باور اشتباه در خاک ذهنم شل‌تر شود. روزگردها، هفته‌گردها، ماه‌گردها و سالگردها گمراه‌کننده‌ و ساختگي‌اند. زمان گرد نيست. زمان گردش نمي‌کند. هر لحظه با ناز معصومانه‌اي چشم در چشمت نگاه مي‌کند، تبسمي مي‌زند و سپس در حالي که دستانش را به نشان خداحافظي تکان مي‌دهد از مقابلت عبور مي‌کند. هيچ‌گاه، پشت سر هيچ لحظه‌اي ظرف آب را نريز؛ لحظه هرگز و هرگز برنمي‌گردد. ما انسان‌ها تنها براي اينکه تو برايمان قابل اندازه‌گيري شوي و حتی شاید براي آن که بتوانیم با توهم برگشت‌پذير بودن تو خود را دلداري دهیم و در موردت گزافه‌گويي کنیم بر ماه‌ها و روزها و ساعت‌هايت نام‌هاي قراردادي گذاشتیم. وگرنه اين ثانيۀ کنوني يک لحظۀ منحصر به فرد است که هيچ‌گاه و هيچ‌گاه تکرار نمي‌شود. اين شنبه هيچ‌گاه تکرار نمي‌شود؛ باور کن هيچ‌گاه! زمان حول گردي ساعت نمي‌چرخد تا بعد از يک دور به جاي اول باز گردد. صندوقچۀ جواهرات هر روز صبح، هر هفته، يا حتي هر سال لحظۀ تحويل سال از نو پر نمي‌شود! هر نوزاد با یک صندوقچۀ‌ بزرگ امانتی از جواهرات به اين جهان فرستاده مي‌شود و هر دقيقه و ثانيه که از آن که به هدر مي‌رود در زباله‌داني بي‌بازيافت انداخته مي‌شود.

زمان غیر تکرار شونده و عزیزم! هيچ‌گاه تو را خوب درک نکردم و رابطه‌ام را با تو آن‌قدرها که بايد خوب نبود. مرا ببخش براي همۀ بي‌توجهي‌هايم به تو و براي اينکه تو را امري تکرار شونده فرض مي‌کردم. برای همۀ مواقعی که باید سریع دست به کار می‌شدم ولی خودم را جنین‌وار زیر پتو جمع کردم و در انتظار برای رسیدن وقت مناسب، هدرت دادم. نمي‌دانم چقدر جواهر در آن صندوقچۀ امانتی گرانبها برايم باقي‌مانده است! تو هم نمي‌داني و هيچ کس جز خداوند بی‌نیاز نمي‌داند. ولي اميدوارم هنوز بخش زيادي از صندوقچه پر باشد تا وقت باشد با درس‌هايي که از سي و سه سال بالا و پايين‌هاي دوستي‌مان آموخته‌ام و درس‌هاي ديگري که به تدريج مي‌آموزم، رابطه‌مان را آرام آرام پرمعنا کنم.

هنوز زود است که اين نوشته را به پايان ببرم و مي‌ترسم که آن باور سمي تکرار شونده بودن زمان، دوباره مرا با نيش زهرآگين خود تا شنبه و دوشنبۀ بعدي فلج کند. براي همين مي‌خواهم با رونويسي فصلي از کتاب «هنر خوب زندگي کردن- نوشتۀ رولف دوبلي» تکان ديگري به تنۀ درخت کهنسال آن توهم دهم:

تفاوت بين فکر کردن و عمل کردن مثل تفاوت بين چراغ‌قوه و نورافکن است.

توجه کنيد! مي‌خواهم بزرگ‌ترين راز نويسندگي را برايتان برملا کنم: بهترين ايده‌ها زماني به سراغ‌تان مي‌آيند که مشغول نوشتن هستيد، نه در حال فکر کردن! حتي اگر نويسنده هم نباشيد، اين تمهيد به کارتان مي‌آيد، چرا که اين موضوع در تمام فعاليت‌هاي انساني مصداق دارد. يک مدير فروش هر چقدر هم که در مورد مصرف‌کنندگان تحقيق کرده باشد، تا زماني که آن را توليد و روانه بازار نکند، متوجه نخواهد شد که محصولش موفق خواهد بود يا نه. اصلاح‌هاي پُرشمار و بارها دست رد زدن به سينۀ يک فروشنده است که او را به لحن و بيان آرماني خود مي‌رساند، نه مطالعۀ دفترچه‌هاي راهنماي فروش. سر و کله زدن روزمره با فرزندان است که پدر و مادر را در بچه‌داري خبره مي‌کند، نه مطالعۀ چند کتابچه. تمرين است که موسيقیدان‌ها را به درجۀ استادی می‌رساند، نه بحث دربارۀ قابلیت سازهایشان.

چرا باید این گونه باشد؟ چون دنیا برای ما گنگ است؛ ناواضح و مِه‌آلود مثل یک شیشۀ مات. واقعیت هیچ‌وقت تمام و کمال روشن نمی‌شود؛ حتی فرهیخته‌ترین افراد نیز تنها چند متر و آن هم فقط در جهتی بخصوص را می‌توانند ببینند. اگر بخواهیم فراتر از محدودۀ دانش‌مان برویم، به جای دست روی دست گذاشتن، باید رو به جلو قدم برداریم. باید عمل کنیم، نه اینکه به خودمان بپیچیم.

یکی از دوستان من مردی باهوش است با مدرک ام‌بی‌اِی (اجازه بدهید از این موضوع علیه او استفاده نکنیم). او مدیر میانی یک شرکت داروسازی است و بیش از ده سال وقت صرف کرده که شرکت خودش را تأسیس کند. او با دقت صدها کتاب در زمینۀ کارآفرینی مطالعه کرده، هزاران ساعت صرف یادگیری نحوۀ عرضۀ محصولاتش کرده، انبوهی از تحقیقات علمی دربارۀ بازار را بررسی کرده و دوجین طرح برای کسب و کارش نوشته. نتیجۀ کار؟ فعلاً هیچ. او همواره به نقطه‌ای می‌رسد که تفکراتش به او می‌گویند: «ایده‌ای امیدوارکننده‌ای است، اما بستگی به شیوۀ اجرایی تو و عملکرد رقبایت دارد.»

دیگر هر چقدر هم که فکر کنید، حتی یک میلی‌متر هم از این نقطه جلوتر نخواهید رفت. از این لحظه به بعد، مقدار اطلاعات اضافی که با فکر کردن دربارۀ یک موضوع به دست می‌آورید به صفر می‌رسد. این همان لحظه‌ای است که می‌خواهم اسم «نقطۀ حداکثر تأمل» را روی آن بگذارم. البته منظورم این نیست که با فکر کردن روی جزئیات مخالفم! بررسی کردن یک ایده حتی برای لحظاتی کوتاه می‌تواند دیدِ فوق‌العاده به انسان بدهد. با این حال، بازدهی این فرآیند به سرعت کاهش می‌یابد و شگفت‌آور است که چقدر زود به نقطۀ حداکثر تأمل می‌رسیم. برای مثال تصمیمات مربوط به سرمایه‌گذاری را در نظر بگیرید: به محض اینکه اطلاعات موجود روی میزتان قرار بگیرد، حداکثر سه روز برای سبک‌سنگین کردن زمان نیاز خواهید داشت. تصمیم‌گیری دربارۀ زندگی شخصی چطور؟ شاید یک هفته. تغییر شغل؟ حداکثر پنج روز. ممکن است لازم شود کمی زمان اضافه به خودتان بدهید تا احساسات گذرا، بی‌جهت روی تصمیم‌تان تأثیر نگذارند. اما بعد از آن، فکر کردن شما را از این جلوتر نخواهد برد. اگر به اطلاعات جدید نیاز دارید، لازم است که دست بکار شوید.

اگر تأمل کردن را یک چراغ‌قوۀ جیبی در نظر بگیریم، عمل کردن مانند یک نورافکن به معنای واقعی کلمه است. روشنایی این نورافکن اعماق ناپیدای جهان را بسیار بهتر آشکار می‌کند. به محض اینکه به یک جایگاه جدید و جذاب رسیدید، می‌توانید مجدداً چراغ‌قوۀ خود را روشن کنید.

این پرسش اهمیت اقدام به کار را روشن می‌کند: اگر قرار باشد در یک جزیرۀ دورافتاده در وسط اقیانوس یک همراه داشته باشید، چه کسی را با خودتان می‌برید؟ قبل از ادامۀ مطالعه یک لحظه به آن فکر کنید. شریک زندگی‌تان؟ دوستتان؟ یک مشاور؟ باهوش‌ترین استاد دانشگاهی که می‌شناسید؟ یا یک نفر را که سرگرم‌تان کند؟ البته که هیچ‌کدام! کسی را با خودتان می‌برید که بتواند یک قایق بسازد.

نظریه‌پردازان، اساتید دانشگاه، مشاوران، نویسندگان، وبلاگ‌نویس‌ها و خبرنگاران بر این باورند که به واسطۀ فکر کردن، دنیا خودش را برای آن‌ها آشکار می‌کند. متأسفانه این اتفاق به ندرت رخ می‌دهد. متفکرانی مانند نیوتن، اینشتین و فاینمن استثنا هستند. تقریباً تمام پیشرفت‌ها در مسیر درک عمیق‌تر جهان، از علوم گرفته تا اقتصاد یا زندگی روزمره، از طریق تعامل فیزیکی با دنیای نامرئی به دست می‌آید؛ از طریق تلاش برای درک ناشناخته‌ها.

گفتنش راحت‌تر از عمل به آن است. حتی من هم عادت دارم که بیش از اندازه روی مسائل فکر کنم، بسیار فراتر از «نقطۀ حداکثر تأمل». چرا؟ چون این‌طور راحت‌تر است! خیلی ساده‌تر است که روی مسائل تأمل کنیم تا اینکه ابتکار عمل آن‌ها را به دست بگيريم. گمانه‌زني لذت‌بخش‌تر از عمل‌گرايي است. مادامي‌که هنوز مشغول سبک‌سنگين کردن گزينه‌هايتان هستيد، احتمال شکست صفر است. اما به محض اينکه وارد عمل مي‌شويد، خطر شکست خوردن به مراتب بيشتر خواهد بود. به همين دليل است که همۀ مردم فکر کردن و تحليل کردن را دوست دارند. اگر به يک مسأله صرفاً فکر کنيد، نيازي نخواهد بود که با واقعيت دست و پنجه نرم کنيد و اين يعني ناکامي را تجربه نخواهيد کرد. اما همين‌که دست به کار شويد، ناگهان احتمال شکست وجود دارد. اگرچه تجربيات جديدي هم کسب خواهيد کرد. به قول معروف: «اگر از دستيابي به خواسته‌هايت بازبماني، در ازايش تجربه کسب مي‌کني.»

پابلو پيکاسو مي‌دانست که جسارت و تجربه تا چه اندازه مهم است. او گفته: «براي ايکه بدانيد مي‌خواهيد چه چيزي بکشيد، بايد دست به قلم شويد». در مورد زندگي هم دقيقاً همين‌طور است. براي اينکه بدانيد چه مي‌خواهيد بايد دست به کار شويد. اين فصل ممکن است يک تلنگر به شما بزند ولي بايد حواس‌تان را جمع کنيد: صرفاً با فکر کردن به يک زندگي خوب به آن نمي‌رسيد.

روان‌شناسان اين فرآيند را «توهم درون‌نگري» مي‌نامند: يعني اين باور غلط که تأمل کردن، به خودي‌خود هدف و معناي زندگي‌مان را شناسايي مي‌کند و ما را به گنجينۀ طلايي رضايت خاطر مي‌رساند. اما در واقعيت اين خودکاوي ما را بيش‌تر گرفتار دمدمي‌مزاج بودن، افکار گنگ و کنشهاي احساسيِ آشفته مي‌کند.

پس دفعۀ بعدي که مي‌خواهيد تصميم مهمي بگيريد، به دقت روي آن تأمل کنيد، اما فقط تا مرز «نقطۀ حداکثر تأمل». غافل‌گير خواهيد شد از اينکه چقدر زود به نقطۀ حداکثر تأمل مي‌رسيد. اين روش هم در محل کار و هم در خانه به کارتان خواهد آمد؛ چه مشغول سرمايه‌گذاري روي حرفه‌تان باشيد و چه دنبال بهبود زندگي عاشقانه‌تان.

فصل «نقطۀ حداکثر تأمل» از کتاب «هنر خوب زندگي کردن- نوشتۀ رولف دوبلي»

+ نوشته شده در  شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۰۲   نویسنده آصفه فرقانی