سپیدای ذهن

من معتقد به وجود قلبی در ذهن هستم!

ردپای حیات

 

به حب قرب

 

روزهای تولد می توانند؛ روزهایی باشند که کوچکترین ارتباطی با روز تولد برای نخستین بار، نداشته باشد. نه در روز، نه ساعت و نه ماه و نه هیچ چیز دیگر!

و بعید نیست که انسان جز اولین تولد اجباری اش دیگر هیچ بار در روز تولد شناسنامه اش متولد نشود. این که باید روز تولد را جشن گرفت یا عوضش ساعت ها روی معنایش درنگ کرد، امروز برایم مهم نیست.دغدغه ی امروزم خلق و تولد جرقه ی  تفکر پاک وسپیدیست که به مدد رنگ و بوی وجدان، بشود لااقل تا پایان پیچ و تاب خطوط دفتر زندگی ردپایش را بر پالایشگر تفکر دید. برخی راحت متولد می شوند و برخی با مشقت، با جدال خواست و شآن.

تولد سپید اندیشی را نمی شود همیشه با تبسم به پیشواز رفت، اشک بیش از لبخند قرین تولد است،شاید این است حکمت مشت قوی و دلسوزانه ی پزشک به پیکر نحیف نوزاد. از آه اشک است که تنفس خلق می شود، غم بیش از ناله های شادی نوید امیدبخشی به انتهای هستی ست.

شاید این که امروز راحت تر نگاه دائمی کسی را در جایی نزدیکتر از حد اندیشه ام، احساس می کنم و این احساس اندکی از حد غبار خام سخن فراتر رخ می نماید و هر چند تنها اندکی، چرا که احساسش در حد تنگ ادراک من در بند اسارت سخن روزگار می گذراند و اگر ادراکم به کمال وجدانم می پیوست نمی دانم لحظه لحظه ام در انحصار عدسی هایی که از تمام زوایا ناچیزترین توجیه، فکر و رفتارم را می نگرد چه واکنشی نشان می داد،  گواه بهانه ایست برای پیوند با بلندای تولد.

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۱۱/۰۲   نویسنده آصفه فرقانی