از سر خودخواهی . . . شاید من هم او می بودم
به امید تنها پناه
پسرک پنج، شش ساله، که پیری این پنج شش سال و خوردگی سال ها ی طراوات حیاتش به وضوح از چهر به هم کشیده و رنجور و حرکات بی حوصلهاش هویداست؛ با پنج بسته دستمال کاغذی جیبی خودش را با عجله به مقابلم میرساند بی آن که هیچ نگراننگاه مادری و پدری از تعقیب ردپای او به خود ببالد و لبخند محبت بر چشمانش بنشیند. همان خواهشها و التماسهای همیشگی به من ! به یک مخلوق بی مقدار که تنها داراییاش احتیاجها و توقعهای پیدرپیش هست، او با تمام وجود التماس می کند اما من که دیگر به او و بقیهی کودکانی که فراموشیهای بی رحمانهی ما و زمانهی ما واداشته بودشان که عوض شور و شوق چابکیهای بازیهایشان، غم خرج زندگی قلب نحیفشان را خراش دهد، عادت کردهبودم. با اقتدار باصدایی رسا که نالههای کودک را نادیده بگیرد می گویم: (( نه! نه! ولم کن، وقت ندارم، عجله دارم.)) و با خونسردی تمام از مقابلش عبور میکنم چند قدمی که طی میکنم دیگر این واقعه، این فاجعه از خاطرم پر کشیده چه به این که بخواهد آزارم دهد. برایم همه چیز عادی شده است، شاید در خیالم یک باور وهمآلود نقش بسته است؛ خب طبیعی هست، همه که نباید مثل هم زندگی کنند، خب خیلیها از من فقیرترند و خیلیها مرفهتر، اگر غیر این میبود که نظم دنیا بههم می خورد، اختلاف طبقاتی لازمهی ادامهی اجتماع است تا کارهای یک جامعه انجام شود! او هم باید این طور زندگی کند و من هم این طور. تازه من از خدا باید خیلی هم گلایه کنم که چرا با این که من فلان و فلان و میلیونها داشتهی دیگر دارم؛بی آن که قلبم و ذهن همیشه مدعیام به خاطر داشته باشد که اینها را هم پروردگار در مقابل هیچی من، در مقابل بیعملی من، در مقابل نبود من، پیش از روز تولدی که در تعیین آن بی اختیار بودم برای مدت مشخصی که از پایان آن ناآگاهم به من عطا فرموده؛ حالا میگویم پس خدایا من حالا لیاقت فلانهای دیگر را هم دارم پس چرا به من ندادی؟! خدایا چرا در حق من کوتاهی میکنی؟! واقعا شاید خندهدارترین و طنزآلودترین قصهای که بتوان نگاشت همینگستاخی آدمهایی مثل من باشد!
مگر آن طفل معصوم خوشش میآید که جلو من یک مخلوق بی مقدار و حقیر که چندین سال پیش، پیش از آن که مجوز ورودش به دنیا صادر شود پیش از آن اجازهی تنفس به او داده شود، بیخبر، ناتوان و بیوجود بوده است، که خودش در مقابل خواستههای دنیا خوار و خفیف است،خودش در ضعف غوطه می خورد، مگر طفل معصومی که اصل خلقتش بر آزادگی بنا شده مگر کسی که قرار است تنها بنده و محتاج یک پناه باشد دوست دارد که میان ظلم ما حق خوریهای ما خوار و کوچک شود؟!نه او هم نمیخواهد، اما سرنوشت را برایش اینگونه رقم زدهایم. شاید خیلی راحت بار مسئولیت را از دوشم بردارم و بگویم؛ خب از بیتدبیری والدینش بوده که در فقر و نداری با تولد او فرد دیگری را هم به رنج طاقت فرسای فقر دچار کردهاند؛ اما مگر آنها هم انسانهایی نیستند با تمام عواطف، حقوق و نیازهای دیگر انسانها؟! چرا باید در اوج تضییع حقوق مادیشان، فقدان لذت پدر و مادر شدن را هم تجربه کنند.نمیدانم واقعا دربارهی چیزی که الان هستم و موقعیتی که الان دارم، چه فکر میکنم؟! تا چه اندازه از روحم و عقلم،با توهم مالکیت نابود شده است؟!
نه!توزیع فقر کوته فکرانهترین راهحل هست. دنیایی که پروردگارم آفریده هر چند که نسبت به جهان و توانش هیچ است اما جایی هست که بتواند با عدالتش همه را در رفاه بگذارد، رفاهی که به انسان اجازه دهد از حد مشغلهی مادی برهدو دغدغهاش گشایش دریچههای قلبش به سوی پروردگارش شود، به سوی تفکر.
اولین باری که پسرک دستمال کاغذیفروش مقابلم سبز شد و ملتمسانه به چند بسته دستمال کاغذیاش اشاره کرد قلبم هنوز با لایههای آلودهی عادی شدن بنا نشده بود. لااقل آن زمان با خوشرویی اسمش را پرسیدم، با محبت نگاهش کردم،سعی کردم قانعش کنم، حتی نوازشش کردم اما امروز دیگر برایم عادی شده، عادی شده است که هر روز با احساسی منجمد،نظارهگر جوری که بیعملیهایمان بر تن نحیف بچههای کار روا می دارد، باشم.
اولین بار حتی ساعت ها بعد از اولین درخواست و زاریش چهرهی آفتابسوخته و بی حوصلهاش جلوی چشمانم بود، آزارم میداد، با خودم میگفتم حالا اگر کمکش کنم آخرش چه می شود؟! جز این که شاید تنها خرج اعتیاد سرپرستانش شود.نه! مشکل ژرفتر از این بود که دادن یک اسکناس بتواند مداوایش کند. دلم میگرفت.
اما این روزها دیگر برایم عادی شده است که هر روز در مسیر بازگشتم به صمیمانههای خانواده ام به گرمای چهاردیواری که آرامم میکرد باز همان چهرههای همیشگی را ببینم. چند نفر با بستههای دستمال کاغذی، چند نفر با قرآنهای کوچک و کودکی هم با جعبهای از کاغذهای فال با یک طوطی سبز رنگ بر شانهاش.
حتی برای این که دیگر دلم نمیگرفت به خودم میبالیدم. میبالیدم که عقلم بر احساسم پیشی گرفته است! آخر میگویند بااحساس ها زود میمیرند! نه، من میخواستم حالا حالاها زنده باشم و از پیشرفتهای پیدرپیم، از بلعیدن موقعیتهای دنیا، ثروت دنیا،لذت ببرم!
هنوز هم معتقدم که با احساس و اشک و گلایه چیزی حل نمی شود. اما مطمئنم که نادیده گرفتن واقعیتها کار عقل نیست، ظلمیست که تنها از هوی برمیآید. به هیچ عنوان تکاپوی فردی که طرح یک دگرگونی ژرف بدون منافع طلبیهای دنیایی و تنها و تنها برای پروردگارش ابداع میکند نزد خداوند قابل قیاس نیست با انسانی که هر شب با اشک و احساس درد به رختخوابش می رود و تنها دعاهایش میشود: ((پروردگارمن! تو که قادر بیهمتایی، حال و روز این بندگانت را به محبت غیر قابل وصفت نیکو گردان))
این مناجات عارفانه هر دویشان است که مبدع خودش را به عنوان مخلوقی که خداوند پس خلقتش به خودش تبریک گفت،را باور دارد، میداند که اگر قدمی پیماید به لطف خداست و اگر سهلانگاری کند از هویست. اما خیلیهایمان انسانیت و آیین ابراهیم را تنها در حد ظاهر میشناسیم، در همان حد که هرگاه ضعیفیم به یاد یزدان میافتیم. همین میشود که گاهی میگوییم که کسانی که خودشان را در قید و بند این آیین اسیر نکردهاند موفقترند! چرا که آن قدر موفقیت هایمان از ظرفیتمان خارج است، که به خیالمان دیگر هیچ پایانی نیست.ولی عشق وقتی معنا مییابد که در رفاه و بینیازی باقی بماند، برای اثبات قباحت این حد بی انصافی و جهل آدمی برای خودم داستانی زمزمه می کنم. داستان مادری که فرزندی داشت که در تصادفی توان حرکت پاهایش را از دست میدهد و مادر سال ها تر و خشکش می کند. آنقدر به او محبت می کند و آنقدر برایش حماسه های اسطوره ای از کسانی که شرایط فرزندش را دارند میگوید تا کودکش هر بار خودش را در کسوت یک قهرمان ببیند، تا احساس ضعف نکند. روزی مادرش مطلبی از پیوند استخوان می خواند شوق حرکت فرزندش یک لحظه از خاطرش خارج نمی شود. تصمیمش را قاطعانه می گیرد استخوان یک پای مادر قربانی سلامت دو پای فرزندش می شود. باقی ماجرا که همان طنز تکراری نیاز و بی نیازی زمانه است.
در شناخت انسانیت نو پای نوپایم، خیلی خیلی عقبتر از حقیقت اما مطمئنم که آیین ابراهیم، که انسانیت، که حقیقت جدای ادعای ما مدعیان است. انسانیت سپید سپید است، روشن روشن روشن، بی هیچ کدام از خرافهها و ضد حقوقهایی که ما به آن متصل کردهایم. بدون هیچ یک از تعصبها و دعوت به گوشهنشینیهای بیاثر. حقیقتیست که مبرا از هر وصلههای بیخردی ماست. اگر دلسرد میشویم از مدعیان و مدعی بودنم هست نه از عشق به پروردگار، نه از سپیدآیین.
شاید جوشش امروز احساساتم هم از سر خودخواهیم هست! وقتی که تصور میکنم شاید خودم یکی از این کودکان خستهی کار میبودم. شاید فردی میبودم غریبه با احساس گرمای تکیهی هیچ نوازشی بر شانهام، آنجاست که دردشان را میفهمم.
اما امروز روزگارم با ناز نوازش در آمیخته است. امروز زمین و زمان برای جهشهایم سکو شدهاند.
نه! نمیپذیرم که این نگاههای معصوم حقی بر گرن فخرفروش و متوقعم نداشته باشند.
از آن روزی میهراسم که نیازها و جورغفلتمان براذهان این فرشتگان کوچک حبابی از تردید ترسیم کند. آنگاه که انتخابها معنای سرنوشت میگیرند،آن زمان که کودک فراموششده و بیحامی دیروز، کرورها نگاه حسرتبار کودکیش را به خاطراتش سنجاق کردهاست.اما بازهم تحمل میکند.بازهم انتخابش نداری به جای دارایی غافلانه است، چرا که زمانه از او یک کوه ساخته است که بااندک نسیمی بهسان ما هویتش را، پناهش را از یاد نبرد.
اما نمیدانم لحظههایی که چشمانش به دیدگان رنجور فرزند ناامید از آیندهاش در انتظار غروب تلخرنگ زندگیش نشستهاست دوخته شود،آن لمحهلحظهها میان ریسمانی به هم گره خورده از زارخاطرهها و نالهالتماسهای دیروزش و امروز کودکانش آیا نوید پری نجات بخش برای شنیدن عطر پردیس کفایت میکند.
اگر بشنود نوازش آسمان با سوزش مغز استخوانش مونس باقی عمرش می شود.
اگر نشنود لبخند اهریمن با وجدان خراش برداشتهاش مرگ سرنوشتش را مژده میدهد.
اینبار دیگر نگاهم را از اینکودک پنجساله میدزدم، لرزش شرم پیکرم را به عرق سردی میهمان می کند، من مست غصههایش میشوم همرها با موسیقی احساسم،طپشهای تندروی قلبم.
نه، بازهم با خودم می گویم از دست من چه کاری برمیآید مگر با شبنم ریز رخسار حقوق دوست کوچکم به جا میآید،مگر حتی اگر بخواهم دستی باشم تک دستی تها نوایی دارد. اشتباهم همینجاست چراکه جهان را به چشم ریاکار خود میبینم نه من آن تک دستم که هزاران هزار دست پنهان از سر بیریایی با گریبان کشیده بر چهر در سراسر این دنیای خاکی اشک از گوشهی پلک کوچکفرشتهها میزدایند. اگر هم تک دست این دیار باشم لااقل میتوانم لذت فشار بوسهای را بر گونهی کودکی ناآشنا به محبت بچشانم. برایم هیچ فرقی نمیکند کودکی افغان باشد، ایرانی یا هر جای دیگر، گویشش برایم اهمیت ندارد، با نگاهش با من صحبت میکند.
مرزها را حسادت خاک میان قلبها و ذهنها کشیده تا عظمت همآوایی احساس را به توهم تمایز نابود کند. نه خودی وجود دارد و نه تعلق ثروتی، میهمانی هستم با زر و زیور عاریهی زمانهی به ظاهر بزم و باطن رزمچشم چپاول دوختهام. حتی اگر طمع زمانه دست یاریم را بریده باشد اشک قلب شاید دلیلی باشد بر تامل.
تامل بر این که چرا دارم چرا این مواهب از آن من شد؟! آخر چرا من؟سوالی که بی مهابا انسان در هر فاجعه از خودش و خدایش میپرسد: (( خدایا! چرا من؟ چرا برای من؟))
اما سر نعمت و محبتبوسههای لطف پروردگار که میرسد چرا این سوال از ذهنم رخت برمیبندد، چرا جرئت پرسیدنش را ندارم؟! چرا از قبول بار مسئولیتش طفره میروم.
این اشک دلیلیست برای شکرگزاری، تلنگری برای بازگشت به بندگی، به تواضع، به اصل.
اگر بگویند: (( بعضی از ما هستیم که ادعای خدایی می کنیم.)) مطمئنم هیچکداممان این حرف را به خودمان نمیگیریم و خیلی هم اظهار تاسف برای جاهلی که تا این اندازه گستاخ شده است میکنیم.
چرا! منی که چنبرههای حرص مالکیت و قدرت روحم را میفشارد و هویام را قلقلک میدهد، منی که تا شرایط روبه راهاست سراغ سپاسگزاری کسی که ادعا میکنم یگانه محبوبم هست نمیشتایم، پس ادعایی فراتر از انسان بودنم میکنم!
حالا همین اشکها هم کارساز شد که حداقل جرقهاش کمی از علفهای هرز وجودم را بسوزاند. آنگاه میشود دوباره به خودم نگاه کنم شاید دست بریدهام از فتنهی روزگار بازگردد به اصل خویش. شاید باید تجلیگری از رحمانیت پروردگارم باشم.میتوان امید داشت که نقص پیوسته ای که از بیارادگی، از فراموشی و از خودخواهی چرخهی بندگیمان را معیوب نموده امروز با رطوبت ابصارمان روغنکاری شدهباشد. پس اشک آنقدرها هم بی اثر نیست.
من به این که ردپایی کوچک بر جلگهی مرطوب قلبم بنگارم نیاز دارم.
شاید تنها از سر خودخواهیهایم
شاید من او میبودم
شاید او، من میبود
بر پروردگارم سهل بود، سادهی ساده