تقدیم به همه ی زیبا دلانی که قلب پرتلاطمشان هنوز،در شهر فراموشی از شنیدن نوای خالصانه ی محبت مستانه در باران پاکبازی، به وجد می آید. تقدیم به مادر سپیدم، پدر دلسوزم و فرساد؛ برادر با وفایم
تقدیم به هسر پاکذاتم، دوست و همسفرم بر این خاک معطر از عطر باران حیات
از خودم تعجب می کنم!
از ایجاد چنین وبلاگی تعجب می کنم. بخشش وقتم برای تقدیر بی ریایی ها و خالصانه ها درباره ی یک فرصت کوتاه و به عمرطراوت بهار!شاید دلم برای آن دوران تنگ شده که حاضرم چنین هزینه ی سنگینی برای تبلیغ احساسم بپردازم ؛ دل تنگ دورانی که هنوزهست دوران سپید حیات. هر بار که به تماشای روشنای سپید زندگی می نشینم غرق عاطفه می شوم,غوطه ور در تفکر. می خواهم قبل از اتمام این فرصت از آن تقدیر کنم تا به ((مرده دوستی)) مشهور نشویم !بیاییم کوخی بسازیم اما صمیمی و بی ریا تنها برای حفظ پوسته ی نهان کودکانه بودن هایمان زیر زره سخت مصلحت اندیشی های بزرگسالی. نه زره را از تن بدر کنیم؛ که زره در رزم حساب گری ها حافظ هویتمان است و نه کودکیمان را ذبح کنیم که دلیل صداقتمان هست.به جمع صمیمی انتشار خاطره ها خوش آمدید! تیرماه 88