کوشش روح . . .
به نام او
آنچه هنر در قلب انسان می افکند حسی ست که آدمی را به تکاپو میدارد تا با احساس به ظاهر گنگش بیشتر تماس گیرد، شاید قصهی کوشش روح برای نشستن پای صحبت چنگی که قلب را با دستان لطیفش به قصد گرفتن اعترافی میفشارد حسی باشد که برای رهایی از آن خیلی راحت بر رخسار برگهی صاف کاغذی یا بوم بیکلامی و یا هر تکیهگاهی که به مددش معبودت را بستایی، با چشمانت تبسم بچشانی. شاید آن لحظه که اندیشهای رگ قلب را زیرکانه میلرزاند خواستهآی از درون تو را به آرام و بیدغدغه زیستن خواند. به راستی در لحظههای حساس تاریخ اثر منطق در نجات بشر بیشتر بوده یا هنر؟ شاید دوستی دیرینهی این دو دوست بر یک سفر ننشسته عظمتی باشد که هنر را وامیدارد تا به محبتش، بر آزادگی منطق آرزو کند و حقمداری منطق او را به پایبندی احساس خواند.
اگر لحظهای میماند و اگر نامهای از آسمان معجزه میشود شاید آمیختگی بیوصف لطیف احساس و منطق باشد. شاید متنی بخوانی هر چند زیبا، شعری زمزمه کنی هر چند وزین و به آواز گوش فرا دهی بخواهی هر چند لطیف با خودت نزیدکتر شوی اما خیلی زود احتیاجی تو را میخواند تا آن را به بسیار بسیار فراتر از حد زمین و خاک نشینان اتصال دهی، نه به آن خاطر که زمانه روح و جسمت را به حقیقتی دوخته که از هر تار و پودی باشی لحظههایی هست که پریشانی قلبت را لمس میکنی و این احساس را بر هر گوشهی این خاک حتی بر سر بلندترین قلههایش که آویزی ضعف و نیاز عظمت محدود کوه خاکی بر وجودت تجلی مییابد و آنجاست که مییابی جان و روحت در این زمانه بافته نشده که مرزها و قصههایش خالق اندیشهات باشد و همان جا مستقل از روزگارت عمیقترین نیازت را آنجا و تنها آنجا که لایق عشق نامیدن، میشود به مآمن امنش میسپاری و چه عظمتیست که تو در سرزمینی به طواف معبودت لبریز میشوی که محبتی عمیق تو را به یک یک هم قبلگانت پیوند میدهد و پیش از این در سرزمین فراموشی واژهی وحدت برایت فاسد شده بود اما به یک باره وجودت را میبینی که تنها به پیوستگی این واژه تنفس میکند. در سرزمین روزمرگیهایت با خودت میگویی آنجا فرصتیست برای التماس خواستهای این زمین خاکیم و تو به یک باره با قبلهات را میبینی و نه آن عظمت ظاهری معماری، آن اتصالی که رویایش را آرام و ترسان در گوشهی خلوت قلمت زمزمه میکردی و او را به راز داری سوگند میدادی که گمان میکردی آن اتصال و یکی شدن در ذهن پست و کوچکم کی جای گیرد. مرا چه سزد که صاحب لحظهای شوم که در آن جز خدایم نمیخواهم مرا چه به آن که از بند همهی ضعفهای پنهانیام برهم از بند تنهاییای که مگر وسعت مهربانی زمین قادر به خاموش ساختن نالههایش که جز زمین را میخواند هست. و به یک باره قبلهام را میبینم و آنگاه تنها و تنها آرزویم این میشود که خدایا تو و فقط تو را بخواهم در همهی لحظههایم و تمام اندیشههای التماسهای زمینیات به درگاه معبودت رنگ میبازد دیگر نه حتی بهشت را میطلبی و تو از کمال قلبت آرامشی که بند بند وجودت را میلرزاند پروردگاری را احساس میکنی که از درکش ناتوانی. برتر از هر اندیشه و پدیدهای که تا آن زمان دیده بودی و دوست داری در همان زمان جهان بایستد و تو با یگانه محبوبت از غربت لحظههایی که از درد عظیمشان غافل بودی بگویی. بگویی خدایا! تو بر سکوتم عالمتر از من، و من چه بگویم جز ناسپاسیات. تنها گاه احساس میکردم من هم جزء آن گروه انسان های ناسپاست هستم اما امروز درک میکنم که تمام عمرم به ناسپاسی گذشت و نه ناسپاسی مواهب دنیای شگفتانگیزت که من تو را داشتم و تو مرا مجوز بندگی دادی و من این بزرگترین نعمت را ناسپاسی گفتم. پروردگار بیکران کمکم کن که آرام آرام به حقیقت بندگیات انس گیرم و شتاب نمیطلبم و اما حرکتی بی عقب گشت التماس میکنم ، از آنکه جاودانگی جداناپذیر ذات اوست.