سپیدای ذهن

من معتقد به وجود قلبی در ذهن هستم!

به بهانه وداع Nelson Mandela

به نام خدای همه ی انسان ها

به نام خدای سیاه ها و سفیدها

آنقدر ها نمی شناسمش، تنها می دانم که توانایی دیدن سپیدای ذهن را در پیکرهای سیاه نیز داشت. عشق این واژه­ی بارها به هرز رفته و ارزان فروخته شده، با ذات او عجین شده بود و این عشق نه تنها سیاهانش را که تمام هستی را در بر می گرفت. 

برای امروز من چندان سنگین نمی­آید، خب انسانی بیست و هفت سال رنج تنهایی اسارت را بدوش بکشد تا قهرمان آزادی هزاران هزار نفر باشد. اما برای او چنین نبود، او مدت ها نه نام یک قهرمان، که ننگ یک گمراه جنگ طلب را بدوش می کشید.

 من امروز با اطلاع از پایان خوش رنج هایش به آسودگی می گویم، ارزشش را داشت. برای من مثل همه ی داستان ها، هیچ تردیدی نیست، اکنون می دانم پایان این داستان نیز زیباست. اما برای او در هر لحظه و هر ثانیه، یک ماه، یک سال، دو سال، پنج سال، ده سال، سیزده سال، بیست سال، بیست پنج سال، بیست و شش سال و ... برای او هر لحظه شاید تردیدی در ذهنش جرق می زد، آیا نتیجه می دهد؟ کی این تنهایی به پایان می رسد؟ خانواده ام؟ شادی ام؟ رفاهم؟ عمرم؟ جوانی ام؟ آیا پایانش زیباست؟ یا تلاشم عبث است؟

 در این جهان شاید هزاران انسان دیگر نیز برای عدالت، انصاف و آزادی تلاش کرده­اند، سختی کشیده­اند، اما پایداری­شان و تلاششان نتیجه نداد، شاید او هم یکی از آن ها می شد. شاید در نهایت با همان برچسب مرد لجوجِ گمراه با هستی وداع می گفت. آن گاه دیگر او یک فرد سرشناس و محبوب نمی شد. اما چه اهمیتی داشت، او هر چه در توان داشت، انجام داده بود و او به سهم خود متجلی شکوه و عظمت خداوند بود، حتی اگر در عوض تقدیر، لعن و نفرین می شنید. حتی اگر در کتاب های تاریخ لقب یاغی را به او می دادند. اما آیا ساده است؟ برای من تحمل دقیقه ای درد دشوار است و طاقت فرسا. دقیقه ای تحمل اتهام و بی مهری. به کلام ساده می آید . . .

جنبش ها را دوست دارم، حتی جنبش های افراطی و نابخردانه، چون لااقل در اعتراض به آن ها هزاران قلم به جنبش در می آیند و هزاران اندیشه به تکاپو. حتی در جنبش های افراطی و نامعقول هم رگه هایی از مطالبه ی حقوق طبیعی انسان ها وجود دارد. هزاران بازدم خشمگین سینه ها را ترک می کنند و آهی بلند از سرِ خشم سر می دهند و این کم نیست . . . جنبش ها مایه­ی رهایی اند، مایه­ی آزادگی، مایه ی پیشرفت.  

حتی افکار و رفتارهای افراطی و سنت شکن، حتی گاه حرمت شکنی ها ... حتی وقتی درکمال باور من به وجود خداوندم، خالق با محبت و بی همتای این هستی، فردی تمام اعتقاداتم را به سخره می گیرد و سعی در رد وجود خدایم را دارد. حتی نمی گویم انکار که واژه ای بی طرفانه نیست و منکر کسی ست که حقیقتی را کتمان کرده است و حقیقت اما . . .

در آن زمان است که در من جنبشی برپا می شود، آشفته می شوم و می افتم اما زمانی که بلند می شوم، راست قامت ترم و این بار محکم تر و با ایمان تر. و اما بگذار اشتباه به نظر بیایی، آن زمان که لااقل تا حد توان خودت کوشیده ای تا راهت را درست انتخاب کنی، هر چند بازهم شاید اشتباه کنی!

اگر بخواهیم پاورچین پاورچین حول باورهایمان بچرخیم و هر بار زره به تن، تیر و کمانمان را بر هر نظر مخالفی را نشانه بگیریم و آن را گمراهی محض بخوانیم و هر تفاوتی را دشمن بدخواه، دوره ی چند ده ساله ی زندگی مان می شود تکرار و تکرار و جنگ و جنگ.

و کودکی متولد می شود، شاید سالم، شاید معلول، شاید زیبا و شاید نازیبا، شاید در فقر و شاید در رفاه، شاید سیاه و شاید سفید، شاید نابغه و شاید معمولی، شاید در ایران و شاید در هر جای دیگری زیر آسمان خدا و آیا اهمیتی دارد؟ آیا آنچه را او در انتخاب آن نقشی نداشته است می توان ملاک ارزشمندی یا بی ارزشی اش قرار داد؟ و هر بار همین جاست که ایمانم فزونی می گیرد! جهانی که تا این اندازه منظم است و بی نقص آیا می شود در نهایت تهی و بی نتیجه باشد؟ حق از دست رفته ی کودکی که در انتخاب آن چه با آن متولد شده است نقشی نداشته است چه می شود؟

هر چند تاریخ را صلح طلبی انسان های معتدلِ پخته، مأمن انصاف و عدالت کرده است؛

 اما لااقل از نظر من جنبش ها بوده اند که قباحت ستم هایی را که به آن ها عادت کرده بودیم مقابل چشمانمان ترسیم کردند . . .

جنبش ها بوده اند که هر بار مفهوم عدالت را بسط داده اند . . .

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۱۶   نویسنده آصفه فرقانی