داستان: محبوب دورو
به نام بهترین محبوب
حال عجیبی داشتم. این صبح با همهی صبحهای دیگر فرق داشت. انگار درخشش خورشید طلاییتر شده بود و من تشنهی تبسم گرم آفتاب، پردهی اتاقم را کنار زدم.
و اولین نگاهم ...
در پشت پنجره مقابل اتاقم، در فاصلهای بسیار نزدیک از بالکن خانهام، چشمانم به چشمان دختری با نگاهی به غایت پاک و بامحبت بافته شد. انگار از ازل آشنای هم بودیم. سکوتی پرهیاهو، بی وقفه میان نگاههایمان جریان داشت.
ناتوان از هر حرکتی، در سکون پر شور زمان و هر چه بود نگاه بود و نگاه بود و نگاه ...
نگاههایمان غرق در گفتگویی خاموش، بی هیچ واسطهای پاکترین احساساتمان را بر قلب یکدیگر حکاکی میکرد. بانویی سالخورده وارد اتاق شد و بی اعتنا به دختر با چهرهای خشمگین و بیعاطفه پرده اتاق را بست.
من ماندم و حرارت زندگیبخشی که قلبم را تسخیر کرده بود ...
تمام آن روز، به پنجره اتاقم زل زده بودم. آن نگاه پاکترین و باصفاترین نگاهی بود که تاکنون دیده بودم. مگر میشد دیگر بازنگردد؟! دمدمههای غروب، نوای لطیف حریرگون دختر را که برگشتنش را خبر میداد، با گوش قلبم شنیدم. پرده اتاقم را کنار زدم. آه! احساسم هیچگاه به من دروغ نمیگوید. دختر همانجا ایستاده بود، با همان نگاه ملیح و آرامش فریبایش. باز همان بانوی عبوس، وارد اتاق شد. انگار دختر را نمیدید. با خشونت و نفرتی عمیق پرده اتاق را بست.
روزها و روزها گذشت و دیگر خبری از دختر نبود. در هر لحظه هزاران بار، نگاههایمان با تمام جزئیاتش بر بوم ذهنم نقش میبست و من بیرحمانه ذهنم را به کنکاش حقیقت، اجبار میکردم. ناگهان سوزش شدیدی شبیه عبور یک جسم تیز گداخته، استخوانهای کمرم را در برگرفت. وای بر من! چقدر سادهاندیش بودم. در آن نگاهها دختر در تقلا بود که زخم عمیق قلبش را از من بپوشاند، اما نگاه معصوم او بیاختیار نوای دردناک کمک کمک را مینواخت و من چه غافل ...
در این افکار بودم که آن پیرزن شیطانصفت، پردههای اتاق را به کلی جدا کرد و پنجرهها را باز کرد. دستش به شدت با بدن دختر اصابت کرد. دختر معصوم به زمین افتاد و پیرزن سنگدل، بی اعتنا اتاق را ترک کرد. دختر دیگر هرگز بلند نشد ...
اتاقی خالی از هرگونه وسیله، با دیوارهایی که رنگ تازهای بر روی آن زده شده بود و دختری بیپناه که در چنگال پیرزنی خبیث محبوس شده بود. به ناگاه خاطرهی نگاه دردمند دختر و چهره اهریمنی پیرزن، خون را در رگهایم آتشین کرد. باید او را نجات میدادم. من در آن لحظه بیباکترین و نیرومندترین مرد دنیا شده بودم.
بیدرنگ از بالکن اتاقم به بالکن اتاق دختر پریدم و از پنجره به اتاقش که از بوی زننده رنگ تازه پر شده بود، پریدم.
آه! چقدر نزدیک به محبوبم ...
جریان خون در رگهایم متوقف شد ...
من مانده بودم و سکوت افکار و بوی رنگ و محبوب دورو ...
محبوب دوروی بیگناه من!
آن بانوی سالخورده داغدار مرگ همدم خالص و بامحبت شصت سالهاش بود. زندگی در خانهای که از هرگوشهاش عطر او به مشام میرسید، دیگر برای پیرزن غیرممکن بود. بالاخره پیرزن، تصمیمش را گرفت و خانه را برای تبدیل شدن به یک آسایشگاه سالمندان وقف کرد.
و اما محبوب دوروی من! مجسمهای که در دو طرف آن نقش و نگارهای چهره دختری، کندهکاری شده بود، شاهکار دستان هنرمند همسر آن پیرزن بود که جوانی همسرش را بر آن تراشیده بود. پس از فوت او، هرگاه چشم پیرزن به آن منبع خالص محبت ابدی میافتاد، تمام وجودش از غم در هم میشکست و وارونه شدن آن مجسمه و گذر از آن، نویدبخش زندگی تازهای بود برای آن بانوی رئوف ...
و چقدر همه چیز شبیه واقعیت بود و محبوب دوروی من چقدر بیعاطفه اما بی تقصیر و آن پیرزن اهریمنی چهر، چقدر زیبا سیرت و بزرگوار ...
و من چقدر مسئولم برای همهی گمانهایم، که رشته رشته بر هم خانه سست عنکبوتی را میتنند ...
و همه چیز از جهت انگشتان پایت پیش از اولین گامت شروع میشود ...