سپیدای ذهن

من معتقد به وجود قلبی در ذهن هستم!

آن هم چه حباب!

به نام پروردگار

منزه از توصیف ها


دنيا چو حبابي است آن هم چه حباب
ني بر سر آب بلكه بر روي سراب
آن هم چه سرابي كه بينند به خواب
آن خواب چه خواب , خواب بد مست خراب

(مولانا)


پروردگارم! جهل نعمت بزرگیست که به  برخی از ما بندگانت بخشیدی، جهل به عظمتت، جهل به محبتت، جهل به بودنت در هر لحظه و مکانی ...

اگر تو را می شناختم چگونه این چنین گستاخانه با پیمانه پر شده ام از من بودن هایم به پیشگاهت می آمدم و ادعای پاکی و پارسایی سر می دادم، اگر درک می کردم هر لحظه حضورت را چگونه  با زبان دروغینم تو را می خواندم.

اما آنچه که اندیشه کوتاه من بر نظرم جلوه می اندازد، لطفی­ست که به تو می کنم!! گاه گاه در تگناها لطفم شامل حالت می شود و ابراهیم نفسم می شوم و تو را خالصانه می خوانم! دمی نمی گذرد که با خودم می گویم نکند خدای ذهن کوچکم از بی وفاییم  با خبر شود و اتفاقی تازه را واسطه  یادآوریش کند، آخر خدای ذهن کوتاه من خدای نیازهاست که نگران است روزی من این بنده ی بی نظیرش! را از دست دهد و به خدایی بهتر از او دل ببندم!! خدای ذهن کوتاه من از شادی های من خشم می کند، برای شاد بودن هایم باید گوشه ای که او نمی بیند پنهان شوم! خدای تصور من را باید گاه گاه یادآور شد تا از خشم حسودانه اش در امان ماند! خدای ساخته ی ذهن کوتاه من! خلق شده است! تا آرزوها مرا برایم برآورده سازد! تا آرام بخشم باشد تا آن زمان که بی اندیشه به راه هوی رفتم و سختی بر من هجوم آورد، اشتباهم را به تقدیر او فرافکنم! آن زمان که تنها شدم به سویش بازگردم! به واسطه اتصال ظاهری به او خودم را برتر از دیگر بندگانش بینم! . . .

آخر خدای تصور کوتاه من، تو چه سر در می آوری از آنچه امروز نسل من!  افریده اند! تو چه سر در می آوری از قدرتی که ما انسان ها امروز یافته ایم! امروز می توانیم چیزهایی بسازیم  که خیلی شبیه چیزهایی ست که تو خلق کرده ای! پس این یعنی ما خیلی توانمندتر از تو هستیم!!

من به برای عظمت بخشی به این خاک بی ثبات از نعمت تخیل مدد می گیرم تا فرهاد مجسمه دست ساخته ی شیرینم شوم!! در حالی که در عظمت تو تخیل فلج شده ام را می نگرم . . .

دلم می سوزد به نسل های پیشینم که به اختراع تلگرافی مغرور شدند، دلم می سوزد به خودم که به جلوه ها از پا در می آیم، دلم می سوزد به نسل های بعد از خودم که به طلوع دست ساخته ی خورشید از مغرب مغرور می شوند!

آری! جواب همه ی سوالاتم را یافتم!!با همان اندیشه ای که انچنان کوته بینانه ستایشت کردم پاسخ زیرکانه ی سوالم را یافتم! کنج کوچکی درویشانه  آرام گیرم و از دست رنجی که در سفره ی خلق می نهی مصرف کنم و نفرینشان گویم که چرا مثل من پارسایی پیشه نمی سازند!! این درک من از همان اعتدالی ست که در کتابت بشر را به آن مژده دادی! چه درک عمیقی!

پروردگارم! تو می بینی که چگونه تو را ریاکارانه می خوانم ... حتی اکنون!! حتی اکنون نیز بودنت را نمی فهمم ای خدای بی نیاز و با محبتم. فردا هم روزیست مانند امروز و دیروزها! امیدم جز به بخشش بی حساب تو نیست.

روزگاری که بر خلقتم آفرین گفتی، ندانستم که چقدر آزاد بر جهل و اشتباه خلقم کردی! دلم برای آغوش باز بی مواخذه ات، برای پذیرش توبه نکرده ام و برای پرکردن  همه ی قلب و ذهنم از یاد و محبتت تنگ است . . .


+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۹   نویسنده آصفه فرقانی