چرخه ی معیوب اختیار و فراموشی . . .
شگفتا از شکیبایی محبوب
چون آدمي از کوه مشکلات به یاری یزدان سلامت فرود آيد آن همه
لطف و عنايت پروردگارش را از ياد برد و عجبا که از کبر و غرور به
پروردگارش بنگرد که آري اکنون من توانگرم و دگر بار که در باتلاق
هراس نابودي در افتد گستاخانه مسالت ياري از اله طلبد و از خلوص
قلب او را يگانه پناه خواند و چون دگر بار زجه و زاريش به سپهر
بالارود و کارگر افتد و از دام هلاکت برهد اين انسان فراموشکار
جاهلانه از روي غرور به عصيان و سرکشي حق پردازد.اين است
چرخه ي زندگي اين مخلوق فراموشکار که پيوشته در ضرر و زيان
است مگر اين بار از مرکبي جاودان در قلب سرخش حک
کند :پروردگارا هر چه دارم امانتي است از تو در دستان ناتوانم که به
حکمت تو توان گرفتند تا در راهت قدم گذارم و پيوسته آن کنم که تو
خواهي که به زودي وديعه ات را از من ستاني و گويي با عقل و آگاهي
که به تو دادم چقدر راه رفتي که باز نگشتي .چرا که بي تو تنها دور
مي گرديم.