بی مرزی ...!
به نام اول و آخر
از پنهان ترین مخفی گاههایم چند خطی که تمام واقعیت زمان خاصی از بودنم را یادآوری می کرد پیدا کردم، در کنار عکس هایم که با آن ها تمام احساس لحظه هایم را از گذشته تا به حال مرور کنم. اتفاقاتی برایم مدام از کودکی تا به حال فقط با لباسی متفاوت بارها تکرار می شوند انگار جهان در بی مرزی زمانی که هنوز برایمان زود است و زمانی که دیگر از ما گذشته به سر می برد! خوشحالم که در لحظه ای که در دامنه های زیبای جوانی ام هستم می فهمم بودنش را و نه در انتظار زمانی که بیاید و به آن نگاه کنم و بگویم یادش به خیر چقدر ساده و خام بودم، چقدر دردهایم کم عمق و شادی هایم عمیق بود! یادش به خیر چه آرزوهای سحرآمیزی و یادش به خیر زمانی که آنقدر دنیا برایم دلیل خندیدن داشت که تنها آرزو می کردم کاش کمی آرام تر و پخته تر می شدم و شاید زمانی بگویم حالا به بسیاری از آنچه روزی آرزویم بود دست یافته ام، به آنچه که در تک تک روزهای زندگی ام به نام آینده از آن نام می بردم، آیا آرزوهایم متوقف می شوند یا بازهم دنیا مرا به آرزوهایی دیگر امید می بخشد، جهان عاقلانه تر از این می نماید که در نقطه ای از پویایی بایستد، مطمئنا هیچگاه کافی نخواهد بود و برایم این حرص بی انتها دردناک و زشت نیست چرا که بخشی ست از من که یادآور انسان بودنم است و هشداری بر ناخودآگاهم که بدانم من ثابت این هستی نیستم! اگر در انتظار روزی در این دنیا نشسته ام که تولد دوباره ای بیاید و من این بار فرشته ای مقدس متولد شوم در انتظاری پوچ و بی پایانم اگر به دنبال مبدا زمانی نشسته ام که از آن پس دیگر و هزاران دیگر دیگر بازهم در اشتباهم! اگر می خواهم همه ی دنیا با همه ی تضادهایش شاخه های زاده از ریشه ی یک محبت باشند شاید کمی تند رفته ام! اگر می خواهم روزی بیاید که دیگر اشتباه نکنم بازهم اشتباه می کنم. اگر به گمانم هر که مثل من نمی اندیشد، مثل من نمی خواهد، مثل من نمی پوشد اشتباه می کند، بازهم و بازهم اشتباه می کنم!
تاریخ پر است از لحظه هایی که سنگ کسی را به سینه می زنیم که او از رفتارمان بیزار است! روزگاری که عمری از یک انسان به باور خویش متدین و پرهیزگار، در احساس گناه و عذابی ابلهانه می گذرد تنها به این خاطر که حاضر نشده بود عقلش را فدای توهم جلوه داده ی عصرش کند، حاضر نشد فرزندش را برای خدایانش قربانی کند، و یا هزاران سنگدلی و جهل که شرمنده می شوم از ظلمی که قرن ها به بهانه های مختلف گروهایی از ما به گروه هایی از خودمان می کردیم و در توهم خود بسیار پارسا و نیکو جلوه می کردیم. هر بار عده ای از ما که خوب و نجیب می خوانیدم شان سکوت می کردند و عده ای که یاغی و سرکش شمرده می شدند امروز سپاسگزارشان هستیم که غرق یاوه های عصر، سپیدای ذهنشان را به قربانگاه جهل نبردند.
امروز هم مثل هزاران بار در هزاران سال قبل و بازهم اشتباهاتی در لباس های متفاوت و اگر روزی جهان از اشتباه بایستد به پایانش نزدیک شده است، جهانی که دیگر نیازی به رشد ندارد، نیازی به ادامه نیز نخواهد داشت!
اگر سنگ بندگی پروردگار این هستی را، خالق جهانی که زمانی از نیستی خلق شد و تا زمانی که به سوی هدفش جاودانه می شود، به سینه می زنم، آگاه باشم که این خدا خدای محدود به کشور و شهر و محله و دیار من نیست خدایی ست که هر آنچه بوده و است و خواهد آفرید را از نیستی تا انتها خلق نموده، خدایی که علمش بر پیداها و پنهان ها محیط است، خدایی که در وصف این کودک به وجد آمده از اندک دانش های پاره پاره نمی گنجد. بدانم که پرودگاری که به محاسبه ی ریز و درشتم به یک دم هر آنچه کرده ام، به بخشش پوشش در نظرم هویدا می سازد پرودگار تمام سرزمین ها و تمام زمان ها و سیاه و سپید و سرخ هاست، نه تنها خدای این کودک بی ثبات و اسیر در زندان عصر و سرزمینش!
و من نه در انتظار آنکه امروز تولدی باشد که پس از آن فرشته ای مقدس متولد شوم! که من یک موجود کوچک و نه در مرکز هستی که در کنار نظم بی نظیر خلقت هر لحظه تنها کمی و تنها کمی باید نزدیک تر شوم با رفت و برگشت هایی که انسان بودنم را به یادم تازه می کنند . . .
پرودگارا! از مجوز دیدن مجدد بهاری از میان هزاران بهاری که قرن ها بر بشر هدیه کردی سپاسگزارم . . . !