سپیدای ذهن

من معتقد به وجود قلبی در ذهن هستم!

سفرنامه برای فرزندم (بخش ششم)

 

به نام یگانه پناهم

خبر خوبی برایت دارم! بالاخره شروع کردم به مرمت مخروبه، یا بهتر بگویم همان عمارت دوست‌داشتنی که از بی‌مهری‌های من به این روز افتاده. از عصر تا الان که نزدیکی‌های سحر است، مشغولم. راستش، تا اوایل شب، شبیه همان کارهای روزهای قبل را تکرار کردم. چوب‌های شکستۀ سقف را کنار هم تلنبار کردم، بعد بردمشان اتاق کوچکِ سمت باغ. باوسواس مشغول چیدن چوب‌ها روی هم بودم. با خودم می‌گفتم: «اگر به ترتیب از کوچک به بزرگ بچینمشان، کار برای بعداً که بخواهم آن‌ها را به سقف بکوبم راحت‌تر می‌شود». چند ساعتی از شب گذشته بود که یک دفعه با صدای «خدا قوت» برکت، همان پیر سالخوردۀ دلسوز به خودم آمدم و دیدم هنوز مشغول مرتب کردن چوب‌های شکسته‌ام. برکت، صدایم زد: «بیا یک چایی، مهمان ما باش». به فکر کارهای باقی‌مانده‌ام افتادم و با گرمی گفتم: «راستش آنقدر گرفتارم که امروز وقت چای خوردن هم ندارم، ان‌شاالله باشد این مخروبه بشود همان عمارت دلگشای سابق، آن‌وقت چای که سهل است، همۀ آبادی هر شب مهمان من باشید». گرهی به پیشانی انداخت و گفت: «بیا که کارت دارم. چند ساعتی‌ست حواسم به توست، هنوز مشغول این تکه‌چوب‌هایی، آن وقت از سنگِ بزرگ دعوت همۀ آبادی حرف می‌زنی؟! بیا که این چای برایت برکت دارد!» با اکراه، کنارش نشستم. حوصلۀ مراد و مرید بازی نداشتم. حتماً می‌خواست با قیافه‌ای همه‌چیزدان نصیحتم کند که چرا اول سراغ تعمیر بخش‌های اساسی عمارت نمی‌روم و خودم را با این تکه چوب‌ها سرگرم کرده‌ام. خودم را آماده کردم که وقتی این را گفت، من هم فوراً بگویم: «وقتی از همین اول چوب‌ها را با نظم کنار هم بچینم کلی پیدا کردنشان سریع‌تر می‌شود» در این فکرها بودم که متوجۀ نوشیدن آخرین جرعۀ چای و استکان خالی در دستم شدم. با مهربانی نگاهی به من کرد و گفت: «خب، حالا برو به ادامۀ کارت برس، جوان!» عجیب بود! یعنی نصیحتی در کار نبود! با تعجب پرسیدم: «شما که کارم داشتید! پس کارتان چه بود؟» گفت: «همین چای بود. خب، برو جوان! که کار زیادی داری». با دلخوری بلند شدم. از اینکه پیش‌بینی‌ام درست از کار در نیامده بود و خبری از نصیحت نبود، دمغ شده بودم. حسابی فکرم مشغول پیام نهفته در رفتارش بود. هیچ‌وقت کارهایش بی‌حکمت نبود. با خودم می‌گفتم کاش نصیحتی می‌کرد و من هم با میلی سری تکان می‌دادم. بعد در حالی که ته دلم به باهوشی‌ام آفرین می‌گفتم، بی‌اعتنا سراغ تکه‌چوب‌ها می‌رفتم. این خلاء برایم دشوار بود. از او جز نصیحت، انتظار نداشتم ولی حالا فقط یک استکان چای بی‌غرض برایم ریخته بود. نمی‌دانم! شاید، اکراهم به دعوتش باعث رنجشش شده بود. شاید هم می‌دانست که یک گوش من در است و گوش دیگرم دروازه. شاید هم چون می‌دانست که خودم می‌دانم که چه می‌خواهد بگوید، نگفت. نمی‌دانم! هر چه بود و نبود، زده بود به خال. چون حسابی تردید به دلم افتاده بود که بی‌خیال تکه‌چوب‌ها شوم و بروم چکش را بردارم و پنجره‌های شکستۀ عمارت که با هر وزش بادی با صدای آزار دهنده‌ای باز و بسته می‌شد را تعمیر کنم. با این حال با خودم گفتم: «بگذار، تا اینجای کار را که رفته‌ام، چند تکۀ آخری چوب‌ها را هم منظم کنم و با خیال راحت بروم سراغ کار بعدی».

به سمت اتاق کوچک کنار باغ که رفتم، چشمم به امید، آن پسربچۀ همیشه در حال جست و خیزِ بازیگوش افتاد. کلاهش را با اطوار دلنشینی به نشان احترام، برداشت و دنبال توپ نارنجی رنگش دوید. باور چیزی که می‌دیدم برایم سخت بود، تکه‌چوب‌ها روی زمین پهن و نامرتب ریخته شده بودند. چشمم به پنجرۀ باز افتاد و تنها احتمالی که به ذهنم می‌رسید این بود که توپ امید به انباشتۀ چوب‌ها خورده باشد. احساس کلافگی داشتم. یعنی از عصر تا این ساعت شب همۀ کارم بی‌فایده شده بود. یاد استکان چای بی‌موقع پیر افتادم! اگر آن چای لعنتی نبود، آن وقت اینجا بودم و نمی‌گذاشتم همۀ زحماتم هدر رود. همان استکان چایی که قرار بود برایم برکت داشته باشد!؟!

البته به کارهایش عادت کرده بودم. او استاد ناکام کردن‌های به موقع و شکستن تکیه‌گاه‌های سستی بود که به نرمی موقتی‌اش دلخوش بودم. همیشه همین‌طور عادت‌های بدم را از سرم می‌انداخت...

می‌دانست که در پیش‌بینی وقایع، خیلی ادعایم می‌شود، همیشه می‌آمد خلاف تصورم رفتار می‌کرد. وقتی انتظار تشویق داشتم، گرهی به پیشانی می‌انداخت. وقتی انتظار انتقاد داشتم، درکم می‌کرد. وقتی انتظار نصیحت داشتم، خودش را به تغافل می‌زد. وقتی انتظار همدلی داشتم، ناپدید می‌شد. جالب بود، هم بود و هم نبود. یعنی هر وقت محتاجش می‌شدم، ناپدید می‌شد و هروقت از حضورش اکراه داشتم، مهمان ناخوانده‌ام می‌شد. احساسات هم که سرش نمی‌شد. می‌آمد و عقلم را قلقلکی می‌داد و رهایم می‌کرد. اهل ادا و اطوار حکیمانه هم نبود. نمی‌دانم یک جورایی دوستش داشتم. گاهی حتی حسابی وابسته‌اش می‌شدم. ولی باز آنقدر نبود و نبود که به دوری‌اش عادت می‌کردم. عجیب بود. به خودش زحمت نمی‌داد که تحت تأثیر قرارم دهد. گاهی احساس می‌کردم، من میان کارهای دیگرش گُمم ولی باز می‌فهمیدم حواسش از مدت‌هاست به من بوده. نمی‌دانم، ارتباط عجیبی بود، هم دوستش داشتم و هم گاهی حسابی از او دلخور بودم؛ از نبودن‌هایش، از حمایت نکردن‌هایش، از اینکه سربزنگاه تنهایم می‌گذاشت. من در این آبادی، مگر چند نفر را می‌شناختم؟ یا حتی اگر می‌شناختم، به چند نفر جز او اعتماد داشتم؟ بگذریم، شاید پیر شده بود و رمقش کم شده بود. هر چه بود، این بار هم زده بود به خال. از برکت استکان چایش، بی‌خیال تکه‌چوب‌ها شدم و افتادم به جان پنجره‌های چوبی ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۷/۰۹/۱۲   نویسنده آصفه فرقانی 

سفرنامه برای فرزندم (بخش پنجم)

 

به نام یگانه پناهم

خیلی وقت ندارم! فقط آمدم که بگویم وقتی امروز نور طلایی خورشید از شیشه‌های رنگی به داخل مخروبه‌ام تابید، دلم حسابی هوای آن روزهایی را کرد که اینجا یک عمارت زیبا و باشکوه بود. یک اشتیاق تازه و نوظهور به مرمت، حس خوبی است ولی نمی‌دانم گذرا است یا ماندگار؟! می‌دانی! احساس می‌کنم می‌توانم چند شبانه‌روز پی در پی، بی‌خستگی، صرف مرمت این مخروبه کنم. اما وقتی نگاهم به دیوارهای رطوبت زده، ترک‌های عمیق کاه‌گل‌هایش و چوب‌های آویزان از سقف می‌افتد، اراده‌ام لرزان می‌شود. موریانه‌های بدعهدی که چهار سال است ستون‌های چوبی اعتمادم را می‌جوند، حسابی چاق شده‌اند و اگر دیرتر بجنبم پیکرۀ ایمانم از هم می‌پاشد.

می‌دانی! من از تو نمی‌خواهم که به من دروغ نگویی، اما التماست می‌کنم که پیش خودت بی‌اعتبار و دروغگو نشوی! اگر دلایل متقاعدکننده‌ای برای وجدانت داشتی و اگر دخالت‌های مرا بیهوده می‌یافتی حتی می‌توانی بعضی چیزها را از من پنهان کنی، اما هیچ‌وقت خودت را نسبت به خودت بی‌اعتماد نکن ...

من اما، این چهار سال، روز به روز بیشتر از قبل به خودم بی‌اعتماد شده‌ام، نه حرف‌هایم حرف است و نه قول‌هایم، قول. برای همین است که وقتی امید، این پسربچۀ بازیگوش، قد بلندی می‌کند تا از شیشه‌های رنگی مخروبه‌، لبخند به من بزند، حتی به چشمانم هم نمی‌توانم اعتماد کنم و با خودم می‌گویم خیالاتی شده‌ام. 

می‌دانی! من هم مثل خیلی‌ها معتاد نقطۀ عطف بوده‌ام. نقطۀ عطفی که بیاید و از آن زمان دیگر حول حالنا الا احسن الحال پایداری برایم رخ دهد؛ سال نو، شنبۀ بعد، بعد از نیمه‌شب، بعد از طول آفتاب و ...

به‌گمانم حتی در سرگذشت واقعی انسان‌هایی که از تیره‌روزی به سعادتمندی رسیده‌اند هم نقطۀ عطف جایی ندارد. نقطۀ عطف فقط بعد از پایان داستان زندگی به قلم ناخود دانستۀ هیجان‌دوست ذهنمان امضایی از خودش باقی می‌گذارد. این سال‌ها، همین نقطه عطف ساده، برایم لالایی توهم‌بخشی شده است که مرا به خواب‌های طولانی غفلت فرو می‌برد. اینکه تو به خیال خامی تا نقطۀ عطف زندگی‌ات صبر می‌کنی و باز آن اتفاق جادویی رخ نمی‌دهد. آن وقت در عوض ادامۀ راه، متوقف می‌شوی و چشم به نقطۀ عطف خیالی بعدی‌ات می‌دوزی و باز انتظارت بیهوده است و جادویی رخ نمی‌دهد و باز انتظار نقطۀ عطف خیالی بعدی ...

خواستم بگویم، شاید در عوض نقطۀ عطف، خط عطفی وجود دارد که آهسته آهسته از رنگی محو به پر رنگی خوش‌رنگی می‌گراید. دیدم، حتی این هم نیست. چنین خطِ همیشه رو به رونقی هم در سفر زندگی کمیاب است ...

تو از همان زمان که شروع می‌کنی. از همان زمانی که سعی می‌کنی بفهمی که کجای کارت می‌لنگد. از همان زمانی که دستانت را به زمین فشار می‌دهی تا برخیزی، حتی اگر هنوز تا مدتی نشسته بمانی یا برخیزی و بدتر به زمین افکنده شوی، از همان زمان وارد این سفر شده‌ای. اینکه سفرت چقدر طول می‌کشد و به مقصد می‌رسی یا نه، آن‌قدرها ارتباطی به اشتباه نکردن هایت ندارد. همین که گام‌هایت را برداری، حتی اگر چند باری به بیراهه روی، بازهم بهتر است از آن‌که سالیان بی‌پایان در انتظار توهم‌آلودی که از نقطۀ عطف آغاز یک سفر جادویی در ذهنت ساخته‌ای، بپوسی. 

می‌دانی، این مخروبه مخوف است. اما هرچقدر هم که از هراس تاریکی آن، چشمانم را ببندم، روشن و طرب‌انگیز نمی‌شود. می‌خواهم شروع کنم حتی اگر چهار سال دیگر طول بکشد، حتی اگر تمام دیوارهای کاه‌گلی مخروبه‌ام فور ریزد، حتی اگر مجبور به تحمل درد پرتاب شدن‌های گاه‌گاهی چوب‌های آویزان سقف به بدن کوفته‌ام شوم.

راستی! امروز فکر عجیبی به ذهنم آمد. با خودم گفتم چه تضمینی هست که تو سالم سالم باشی!! اصلا شاید معلول به دنیا بیایی! آن وقت باید چه رفتاری با تو داشته باشم که کم‌ترین آسیب را ببینی و بیش‌ترین بهره را از زندگی ببری؟ هنوز جوابش را نفهمیده‌ام اما شاید راه درمان آن هم مثل خیلی از دردهای بی‌درمان همان واقعیت لعنتی باشد! همان که بفهمی و بپذیری حال، چه منصفانه است و چه غیرمنصفانه، تو الان صاحب این مخروبه‌‌ای و نه یک قصر رویایی با پلکان مارپیچی با شکوه ...

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۷/۰۹/۰۹   نویسنده آصفه فرقانی 

سفرنامه برای فرزندم (بخش چهارم)

 

به نام پروردگار رئوف

دوران آشنایی‌مان، یک‌بار گفت: «افراط در هر چیز به عکس آن تبدیل می‌شود.» من هم که گوشم به کلمات «هر» و «همیشه» حساس بود، فوراً دنبال مثال نقضی برای آن بودم. پرسیدم: «مثلا افراط در مطالعه چطور؟» فوراً جواب داد: «به دلزدگی از مطالعه». 

بیراه هم نمی‌گفت. تا حدود بیست و چهار سالگی همۀ زندگی من محدود می‌شد به یک اتاق با میز تحریر و کمد متصل به آن و یک تخت که زیر آن کلی کتاب غیر درسی پنهان کرده بودم. کتاب‌هایی که منتظر صدای بسته شدن در منزلمان بودند تا در خلوت بی‌ملامت خانه از اتلاف وقتم بر روی آن‌ها، مرا به بهشت جوانی‌ام سفر دهند. سفر هم همیشه با یک صدا به پایان می‌رسید، صدای چرخیدن کلید در قفل خانه! بلافاصله می‌نشستم پشت میز تحریرم، خودکاری به دست می‌گرفتم، قوزی طبیعی به پشتم می‌دادم و گردنم را روی کتابی درسی‌ خم می‌کردم. دو سه سلام گرم بینمان رد و بدل می‌شد. باز انتظار می‌کشیدم که هر چه زودتر صدای رهایی‌بخش بسته شدن در، مجوز سفرم به آن دنیای شیرین درون باشد ...

از بیست و پنج سالگی ولی کمی قضیه فرق کرد! رفتن به یزد، وارد شدن او به زندگی‌ام و صمیمیت‌هایمان، پلی شد از آن خلوت کوچک خانه به دنیای بیرون ... بعداً شاید کمی در مورد آن‌ دوران هم برایت بنویسم. اما الان فکری قلقلکم می‌دهد: « آیا وقت آن نرسیده که این چهار سال افراط در توقف هم به عکس خود تبدیل شود ؟!!؟»

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۷/۰۹/۰۲   نویسنده آصفه فرقانی