رنج بهای شیرین شایستگی . . . !
به نام بخشایشگر هستی
و در گذر لحظه ها و ناپایداری بی حد هستی که راه تکاملش را از فنای ساخته های دلبستگی خلق می پوید؛ و تو بر روی ثانیه شمار ساعت ایستاده ای و گاه که تنها به پایین می نگری سکونی کوته بینانه احساس می کنی که تعریفت را از حیات در تو و خواسته هایت خلاصه میسازد و کافیست که بر بام کوتاه مآمنت لحظه ای به درنگ بایستی، آنگاه تو با تمام شادی ها و غم هایت در گستره ی نگاهت آن قدر کوچک می شوی، که ترسانم این نگاه به رغم حس سکون عقربه دوندهی زمانه که تو را در خودت و دنیای کوچک پیرامونت غرق کرده بود، این بار تو و اثرت را در نظم بی نظیر خلقت دردیده ات محو سازد.
و اما اعتدال چیست؟!
آیا وقت آن نیست که آرمان هایمان تنها در بد نبودن و بدی نکردن خلاصه نشود؟ آیا زمان آن نرسیده که کرانه های دنیایمان را کمی عقب تر ببریم؟
آیا زمان بخشش ما به این جهان نرسیده؟
و چه ببخشم؟ نه موهبتی که بی رنج به حکمت خالق دمی در دستانم آرمیده، آنچه به تبر رنج بر پیکر بکر موهبتی تراشیده ام. آنچه رنگ و بوی تغییر بدهد.
و اما سالها می طلبد که لایق بخشیدن شوم، و دارای آنچه لایق بخشش.
و اوج شادیم نه بر سر قله ی بخشش، که با آرزوی آن هر لحظه ام را با
بیکرانگی جهان به اشتراک می گذارم، و اکنون نوبت جهان است که مرارا از تجربه ها و رنج هایش لبریز کند.
و رنج بهای شیرین شایستگی . . . !