و تو همیشه در نوسان خواهی بود ...
به نام محبوب
گاه، لحظههایی از صفحهی سرنوشتت عبور میکنند که همهی هستی در نگاهت، نوزادگان معصومی میشوند که به جبر طبیعت با چهرههای گوناگون پا به چرخِ لرزان هستی نهادهاند و تو مادری میشوی که آغوش گشودهات تشنهی بارش بوسه ها بر گونههای لطیف هستی میشود ...
بارها این طعم طربانگیز پیوند با هستی را تجربه کردهای، اما میدانی به زودی به جهان عیبجوییها و خودبینیها هبوط خواهی کرد. اما بگذار وجودت تماشاگر همین جریان گذرای نور محبت از رگهای گرفتهی وجودت به سوی قلب غریبت باشد.
میدانی در این کوتاه لحظهها، تو آنقدر بیکران میشوی که بیهیچ تمرینی با همهی هستی هماهنگ میشوی و همآواز با آن ترانهی پر شور حیات را زمزمه میکنی. میدانی در این کوتاه لحظهها، روح تو به اندازهی همهی عالم گسترده میشود؛ شادی هر ذرهای شادی تو میشود و اندوه آن، اندوه تو و بودنت برآیند همهی بودنها ...
این اندازه از ناپایداری این لحظهها اندوهگین مباش چرا که همان سایههای تاریک وجودت که تجربهی این لحظههای ناب را از تو میربایند، خالق این بودنهای بیکرانه بوده اند. اگر تو همهی عمرت فرشتهای بیهیچ خودخواهی و اندیشهای تاریک میبودی، یقین داشته باش از همین تجربهی کوتاه لحظههای پیوند هم محروم میشدی.
میدانی تو همواره بین سپیدی و سیاهی، فرشته و اهریمن و پذیرش و عیبجویی در نوسان خواهی بود. گاه لباس قدیسهای معطر را بر قلب برهنهات میپوشانی و گاه او را به هیئت اهریمنان میآرایی ...
همین آگاهیات نسبت به سایههای تاریک وجودت تو را به تواضعی عمیق واداشته که بدانی از هیچ عیب و خطایی ایمن نیستی تا بدانی سرنوشت تو، خلق شده است از جهت نگاههای سرسری امروزت و جهت پاهایت پیش از نخستین گامهایت ...
اینکه میبینی گاه نوازشِ اندیشههای پاک روحت را به پرواز واداشته و گاه قلقلک افکار پلید ذهنت را میآزارند، به تو پذیرشی به قید و شرط را آموخته که بتوانی باغ هستی را با همهی گلهای عطرآگین و خارهای بیرحمش در آغوش پرمحبت و سخاوتمندت جای دهی ...