سپیدای ذهن

من معتقد به وجود قلبی در ذهن هستم!

سفرنامه برای فرزندم (بخش بيستم و یکم)- وقتش که شود نمي‌فهمي که چه شد آن را به تن کردی ...


به نام محبوب‌تر از هر محبوب؛ زنده‌ای که هرگز نمی‌میرد
صبای نازنینم! امروز تجربه‌ات از زیستن دو سال و سیزده روزه می‌شود ولی
چیزی که باعث شد برایت بنویسم تولد نبود که مرگ بود. خبر درگذشت مخلوقي از مخلوقات خداوند، آشفته‌ام کرد و اندوهي در قلبم احساس مي‌کردم که نمي‌دانستم با آن چه کنم. اول دست اندوهم را گرفتم و در کوچه پس کوچه‌هاي باران زده‌ی ذهن باهم قدم زديم ولي باران که سيل‌آسا شد، وحشتمان گرفت. دست در دست هم به سوي بلندترين تپه‌ي آن حوالي دویدیم. اندوه آنقدر خسته شده بود که روي پاي من خوابش برد. من ماندم و حجمي سهمناک از احساس بي‌پناهي. به خودم آمدم ديدم مشغول پوشيدن زره‌اي سنگین هستم. نفهميدم کِي اندوه بيدار شده بود، سرش را از روي زانويم برداشته بود، زره‌ای بزرگ و يادداشتی کوتاه برايم گذاشته و رفته بود. با خط خوشش نوشته بود: «دوست من! مي‌روم و برمي‌گردم و باز مي‌روم و باز برمي‌گردم و باز و باز و باز ...»
زره را که بر تن کردم، بي‌پناهي‌ام به پناه، ترسم به ايمان و ضعفم به شادي و شور زندگی مبدل شد. به تجربه مي‌دانم چقدر اين لحظه‌ها کوتاهند و چقدر بايد محکم در آغوششان گرفت، بوي‌شان کرد و باران گرمِ بوسه‌ها را نثارشان کرد. براي همين نمي‌خواهم بيش‌تر از اين برايت بنويسم. اين لحظه‌ها بيش از نوشتن به خواندن نزديک است و بيش از گفتن به شنيدن؛ لحظه‌هاي دريافت است و آهستگی؛ و نه پرگويي و شتاب.
صبا! زره‌ را در آوردم، برایت در همان صندوقچه‌‌ي قديمي‌مان گذاشتم. مي‌دانم جزو چيزهايي‌ست که حالا حالاها به‌کارت نمي‌آيد و اينقدر وسايل ديگر روي آن قرار مي‌دهي که اصلا يادت مي‌رود چنين زرهي را مادرت در دو سالگي‌ات به تو هديه داد. اما ايرادي ندارد، وقتش که شود نمي‌فهمي چه شد که ياد صندوقچه افتادي، چه شد که اسباب‌هایش را بیرون ریختی و چه شد که به خود آمدی و دیدی آن را به تن کرده‌ای ...
بگذار یادداشتی را هم برای آن روزت، به آن بچسبانم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۱۴۰۱/۰۶/۱۱   نویسنده آصفه فرقانی