سپیدای ذهن

من معتقد به وجود قلبی در ذهن هستم!

هم نوا با سکوت


به نام اول و آخر


زمان تنگ است و همه چیز رو به زوال. غنیمت شمردن شعار حریصانه ی این روزها! و البته شاید همه ی روزهای زندگی انسان بوده است. بشر متزلزل که نه عظمت هستی، بلکه انعکاس حد و ضعف خود را در جهان می بیند و از وهم خامش نگران می شود.

ولی تو بگذار بگذرد و تو تنها و در سکون، بی سپر بودن خود را در سپری گشتن زمان نظارگر باش . . .

 روزی برای همه ی دردهای هم خاکانم مرهم خواهم شد، روزی مادر سپید غم­ های آویزان از حلقه­ های بلورین چشمانشان خواهم شد. روزی را انتظار می کشم که از خودم فراتر روم و دامانم به وسعت تمام هم نوعانم از محبت بی چشم داشت، گسترده شود. روزی که از گریستن همدردانه رسته و به شجاعت بخشش نایل شوم. روزی و نه امروز نه!! امروز کوتاه فرصت من است و عمر کوتاه بهار، باید تا می توانم از جهانم ببلعم! آخر اگر غنیمت نشمرم سپری می شود! و اما اگر شمارم آیا سپری نخواهد شد؟! امروز بهانه ­ام کوتاهی زمان و کم باری کوله ­بارم از توشه­ ی راه! فردا گرفتاری های بی فرجام! و اما واپسین بهانه ام دانش ناتوان و فرزانگی اسیر در حسرت خاطرات پر چروک و کهنسالم خواهد بود! برنامه ی راحت طلبانه ی زندگیم به تعویق انداختن انسانیتی ست که مرا بیش از هر پر کننده ی فریبایی، مملو و سرشار خواهد کرد. اما چرا؟ تعویقی نشات گرفته از این هراس که به بی تجربگی، به افراط روم یا عقب بمانم!

دوان دوان بی پایان این روزگار هر چند برای برخی گشت و گذار مفرحی باشد، برای من عطش توازن و آرامش را مضاعف می کند. مشتاقم در کنار جهانم به نوای تسبیح هستی، گوش فرا دهم. دوست دارم در عظمت این جشن پر شور بندگی، آرام و در سکوت، تنها نظاره­ گر باشم. . . نمی خواهم از کنار متانت متواضعانه­ ی رستاخیزِ سپاسگزار، بی اعتنا بگذرم. نمی خواهم بزرگواری پاییز را فراموش کنم؛ آن زمان که داوطلبانه صحنه را به زمستان بی باک می­ سپرد. زمستان فارغ از هر اندوهی بر نادیده انگاشته شدن دِین هستی به پایداری بی شِکوِه ­اش، بی ادعا تحسین ­گر تمام و کمال تعهد خویش می­ شود. بهار، جوان فراموشکار این هستی، از زیبایی و طراوت خود به وجد آمده و رقص جلوه­ گری به­ جای می­آورد. کاش می­ دانست که حاصل تواضع پاییز و پایداری دلسوزانه ی زمستان است. بهار در افراط تحسین زیبایی و کمالش، نا گاه به تلنگر تب تابستان بیدار می شود. آن­گاه که آرام آرام جریان حیات مسئولیتش را به او یادآور می­ شود. اکنون باید برای به ثمر نشستن شکوفه های لطیف دست از خودشیفتگی بردارد. پاییز اما باوقار رضایتش از این بزرگواری را به گوش شاخه های اندوهگینی که گاه به یاد طراوت برگ های سبزشان می گریستند، می رساند . . . و نه آدمی که طبیعت نیز فراموشکار است.  

امروز بهار زیبایم در تکاپویم آرمیده است تا شکوفه­ ی خوشبینی ­اش میوه­ ی امید را، شکیبایی را،  پاداش اندیشه­ ی کم تجربه و خوش گمانم کند. تا بسان پیران پر خرد روزگارمان! افسرده و نالان یآس را به باغ خزان کرده­ ی ذهن جای ندهم و از کنار نصیحت خیرخواهانه شان که زانوی غم به بغل گرفته با جهان تیره بدرود گویم، به شیوه ی خامی و خوش باوری جوانی، بی اعتنا بگذرم. کافی­ ست بهار، در کنار من بودن هایی که به اقتضای طبیعتش مسیر کمال را در دیدگانش اسرار آمیز جلوه می دهد، رعدِ حقیقت بینی و طوفان به سجده انداز، او را از باران خلوص و عبادت سیراب کنند. آری! به حامی یکتای جهان، که از آفرینش زمین تا به آینده، هر بار از سر محبت، ضعف قضاوت­ های خامِ پختگان زمین را به رُخشان کشیده تا حلاوت تعظیم بی­ همتایی خالق را رزق قلب­ های خو کرده به ماسوا و ذهن­ های افراط گر کند، اعتماد دارم . . .


+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۱/۰۸/۱۹   نویسنده آصفه فرقانی