سپیدای ذهن

من معتقد به وجود قلبی در ذهن هستم!

خاک آرام زیر سایه‌ی دستان تو ...

 

به نام یگانه پناهم

دستان گرمت را بر شانه‌های کرخت شده‌ام از سرمای زمستانِ فراموشی بگذار! آن‌ طور که روحم با گرمای نوازشت بیدار شود.

به تو نیاز دارم ...

ظرف قلبم از عشق و ستایش لبریز شده است و چیزی نمانده که طوفانِ کم‌طاقتی دست قلبم را بلرزاند و تمام شربت محبت و اعتمادش را نثار خاک کند.

با من حرف بزن! نه آن طور که همیشه سخن می‌گویی، آنطور که من با کلاه کلفتی که از کاموای غفلت بر سرم گذاشته‌ام هنوز صدایت را بشنوم.

دستانت را به من نشان بده! نه آن طور که سایه‌های سخاوت و لطافتش تنها بر دیوار اندیشه‌ی خردمندان نقش ببندد، آن طور که منی که چشمانم غرق تماشای بازار اسباب بازی‌های رنگارنگ شده‌ است را هم به تماشای شکوهش وا دارد ...

پروردگارم! ظرف کوچک قلبم از سنگینی شربت اعتماد، عشق و ستایش به تنگ آمده است. بگذار آن را در دستان امن تو قرار دهم. حیف است تمام این شربت گرانبها بر خاکی که این آفتاب‌های سوزان فنا و فراموشی بی‌وقفه بر آن می‌تابد، فرو ریزد.

دوست دارم این شربت گوارا از میان انگشتان تو بر قسمتی از خاک که زیر سایه‌ی دستان بخشنده‌ات آرام گرفته است، بریزد. آنگاه مطمئن خواهم بود که هیچ تابشی از این خورشیدِ خشمگینِ فراموشکار نمی‌تواند آن را خشک کند ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۱۲/۱۹   نویسنده آصفه فرقانی