سپیدای ذهن

من معتقد به وجود قلبی در ذهن هستم!

بوی تکرار ...

 

به نام اویی که بی‌نیاز است از همه‌ی حمدها و ستایش‌ها

می‌دانی من دیگر در مورد هیچ‌ چیز مطمئن نیستم! حتی در مورد اینکه در مورد هیچ ‌چیز مطمئن نیستم. ذهن ایرادگیر من! می‌دانم چقدر این ساختار کلیشه‌ای جملات آزارت می‌دهد. این که بسان جوانان سطحی‌نگر واژگان را به بازی گرفته‌ام، در حالی که شاید به اندیشه تو هیچ مفهوم عمیقی پشت آن نیست و در اندیشه تو عمیق نبودن، بزرگ‌ترین جرم عالم ...

ای ذهن ایرادگیر من! من احساس هستم و هرچند شاید به اندازه تو عاقل نباشم، اما بعید نیست که در گذر لحظه ها، از تو خردمندتر شوم! می‌دانی در تمام عمرم، احمقانه در پی متقاعد کردن تو دویده‌ام. به این امید خام که روزی برای من نیز حقی برای بودن، برابر با خودت قائل شوی. اما تو همیشه مرا طرد کرده‌ای، البته به شیوه‌ای بسیار کریمانه و دلسوزانه! کاش بدانی دلسوزی و بزرگواریت مرا بیش از هرچیزی می‌رنجاند. انگار داری به من ترحم می‌کنی. انگار در همه عمرت تنها داری وجود خام و ساده‌اندیش مرا به واسطه بزرگواریت تحمل می‌کنی. انگار اگر من نمی‌بودم تو بسیار خوشبخت‌تر بودی؛ عاقل بی‌احساس! در دلت مرا همان احساس خام و ساده‌اندیش می‌دانی، ولی به واسطه کرمت، به تکریمم تظاهر می‌کنی. کاش اینقدر خوب نبودی ...

به گمان تو، تنها کارهای ارزشمند این عالم آن است که به محصولی ملموس تبدیل شود. ولی شاید حاصل تمام عمر من، همین مشتی کلمه، قدری محبت و شور و اندکی خرد شود و این در نظر تو بسیار ناچیز می‌نماید. گفتم اندکی خرد! عجب ادعایی! کدام خرد؟! خردی که آنقدر نیست که مرا از بندگی عقیده تو نسبت به خودم برهاند؟! بندی که خودم با دستان نابینای خودم بر گردنم گره زده‌ام. می‌دانی من خودم را به تو وابسته می‌بینم. گویی هر بازدم تو می‌شود دمی برای من! و از چه هوای بی‌طراوتی تنفس می‌کنم!!

ذهن ایرادگیر من! بله، من بی ایراد و اشتباه نیستم! و هنوز هم نمی‌خواهم بگویم که توانسته‌ام دستان راحت طلبم را متقاعد کنم که بند گردنم را بگشایند! می‌دانی من به اندازه تو عملگرا و عاقبت اندیش نیستم!

ولی من به خردمندی معلم سالخورده‌ام، روزگار، این بانوی باتجربه و آرام، اعتماد دارم. او می‌داند کی مرا ناکام کند و کی امیدوار! هر وقت می‌خواهم زیرکی‌ام را به رخش بکشم و درس‌های بعدی‌اش را پیش‌بینی کنم، با یادآوری فراموشکاریم از درس‌های قبلی متواضعم می‌کند. او تکرار را از بهترین راه‌های آموختن می‌داند و با سکوت نگاه باوقارش، سرشتِ عجولم را به شکیبایی فرامی‌خواند.

ای ذهن ایرادگیر من! تا زمانی که درس‌های قدیمی را بیاموزم، سخنان من بوی تکرار خواهد داد. حتی از تو تقاضا نمی‌کنم که از تکراری بودن حرف‌هایم نرنجی! چرا که این انتخاب توست و نه مسئولیت من! ای ذهن ایرادگیر! روزی، خودم را از قضاوت‌های بی‌رحمانه‌ای که از سوی تو به خودم نسبت می‌دهم، جدا خواهم کرد. روزی، خودم را بی‌نیاز از متقاعد کردن تو، خواهم دید. روزی، آواز بلند نه گفتن‌های مرا، به آنچه نیستم، خواهی شنید، برایم مهم نیست چقدر در نگاه تو خودخواه و نادان به نظر خواهم رسید! راستش را بگویم مهم است ولی تلاش می‌کنم که یادبگیرم اهمیت ندهم! روزی، خودم خواهم شد! همان خود کاملی که شاید از نگاه تو آنچنان خوب و شایسته تحسین نباشد، اویی که نه قدیسه است و نه فرشته. خودش است با همه‌ی کم و کاستی‌های انسان بودنش ...

ذهن ایرادگیر من! این‌گونه حق به جانب به حرف‌هایم نیشخند مزن! یا نه! برعکس هرچقدر دوست داری نیشخند بزن! چرا که تو مختاری همانطور که می‌خواهی باشی و من همانطور که می‌خواهم! اما بدان که همیشه در نگاه من با ارزش و مقدس خواهی ماند ...

روزی که این سفر پر پیچ و خم را با عبور از مسیرهای تکراری به پایان رسانم، دوباره نگاهم را به چشمان خردمند و مادرانه‌ی روزگار خواهم دوخت تا برای باقی راه، سرگرمی دیگری پیش رویم گذارد ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۹/۱۲   نویسنده آصفه فرقانی