سفرنامه برای فرزندم (بخش سوم)
به نام پروردگار رئوف
فرزندم! خوشا به حال تو! من چیزی برای فخر فروشی به تو ندارم! این چهار سال توقف من، یکی از شانسهای بزرگ زندگی توست. میدانی! حالا به هرز بودن بذرهای انتقاد و نطق نصیحتگونهای که اگر این چهار سال نبود، بر کشتزار حاصلخیز تو میپاشیدم، پی بردم.
تصور کن! اگر این چهار سال نبود، چه تاریکیهای عظیمی که در سرنوشت پیشنوشتۀ تو به ودیعه نمیگذاشتم! از زمانی که با اولین گریهات خشمت را نسبت به بلی خامت به دعوت پرشکوه ناآرامگاه لرزان زمین را ابراز میکردی تا زمانی که هنوز سرخی حیات در تنم میطپید، نقشهای از جادۀ خوشبختی با ریزترین جزئیات برایت ترسیم کرده بودم! و امیدوار بودم که بفهمی چه محبت بزرگی در حقت کردهام! اما تو! کار تو برای خوشبختی بسیار راحت بود! کافی بود فرامین دلسوزانۀ مرا مو به مو اجرا میکردی! وظیفۀ تو فقط این بود که از این باریکراه خوشبختی با احساس بدبختی عمیقی عبور کنی. آنگاه، وقتی که حسابی ناکام و سرافکنده از ناامید کردن من شدی، تو نیز با پر رنگ کردن خطوط یگانه جادۀ خوشبختی بر نقشۀ زندگی کودکانت، کمی خودت را تسکین میدادی. آنگاه کودکانت نیز نومید و ناکام برای کودکانشان ...
توجیه نمیکنم! اما شاید برکتی در این چهار سال باشد. شاید هم نه! این تلاش زیرکانۀ ذهنم است که دارد برای بقایش، هورمون امید را به رگهای پژمردهام تزریق میکند. هر چه هست! من واژۀ برکت را بسیار دوست دارم!
برکت، این پیر سالخورده؛ شمردنی نیست. متر کردنی نیست. قابل تفاخر نیست. خوش آب و رنگی طعام نیست؛ طعمیست که تو ادراک میکنی، قوّتیست که در جانت میریزد و هیچ بعید نیست که به مهمانی فقیرانهترین سفرهها نیز برود. نقش و نگار پر طمطراق یک منظره نیست؛ حجم هواییست که تو با تبسم بَهبَهگویانت به سوی آن روانه میکنی. تعدد نگاه نیست، عمق نگاه است. کش آمدن لبهایت از لبخندی زورکی نیست، عمق خطوط صادقیست که زیر چشمان خندانت را نقاشی میکند. برکت، داشتنهای پرافتخارت نیست، شدنهای فروتنانهات است و تو چه میدانی شاید این چهار سال، دستانم در دستان پرچروک او بود.
فرزندم! میدانی اگر این چهار سال نبود، من بازهم آنقدر روشنفکر!! بودم که به آزادی تو، فردیت تو و بودن تو کاملاً احترام بگذارم؛ اما تنها آن زمان که دقیقاً مطابق میل من باشی! میدانی تا همین امروز هر وقت تو را تصور میکردم، خودم را میدیدم که مجدد متولد شدهام؛ با همین چهره، با همین روحیات و با همین آرزوها. با خودم میگفتم: «تو لوح سپیدی هستی که روزگار بعد از ناکامیهای پی در پی، حال که گرد سپیدی بر خرمن گیسوانم نشسته است و خوب و بد را کامل شناختهام به من بخشیده است! هدیهای به پاس درد سهمگین زایمانم و نوازشهای شبانۀ اشکهایت با طعم سپید شیر و عطر خوش آغوشهایم ... تو خودِ دوبارۀ من هستی! تو دوندۀ تازه نفسِ زندگی من هستی! خب، فرزندم! تو چقدر خوشبختی، من چم و خم جادۀ خوشبختی را میشناسم و تو را بیهیچ منتی صاحب تمام تجربیاتم میکنم! برای اینکه بدانی من هیچوقت برای خوشبختیات کم نمیگذارم، از قبل از بودنت، بهترین کفشهایی که زمانی خودم آرزویش را داشتم ولی هیچوقت نتوانستم داشته باشم را برایت خریدهام. واقعاً خوش به حالت! تو قطعاً دوندۀ بهتری از من میشوی! خوش به حالت ...» آنوقت تصور کن که اگر تو میگفتی: «مادر! این کفشها اندازۀ پای من نیست!» یا «مادر! رنگ این کفشها را نمیپسندم!» یا بدتر اینکه «مادر! من اصلا نمیخواهم دونده شوم!» آنگاه چه به حال آرزوهای گرد گرفتۀ من میآمد، کابوسِ سیاهِ تکرارِ ناکامیهایم مرا باز میبلعید و تو مقصر همۀ دردهایم میشدی: «چه نسل نادانی! این بهترین کفشی بود که تمام کودکیام در رویاهایم هم نمیدیدم. حال او چشم در چشمان من، این چنین گستاخانه و بیمهر ... باورم نمیشود!»
ابرهای بارور برکت، شاید نه بر خاک این نزدیکیها که بر کمی دورترها ببارد ... و این چهار سال شاید به بهای اندکی شُل شدن افسار آویخته به گردن چهار نسل، یا شاید چهل یا چهارصد نسل بعد، بیارزد ...