سپیدای ذهن

من معتقد به وجود قلبی در ذهن هستم!

سفرنامه برای فرزندم (بخش یکم)

 

به نام پروردگار رئوف

این آخرین تلاش من است برای معنا دادن به این وقفۀ چهار ساله، وقتی برای تو می‌نویسم. تویی که هیچ چیز از چگونه بودنت و چگونه شدنت نمی‌دانم. از اینکه خواهر و برادری خواهی داشت یا نه، کوچک‌تر خواهی بود یا بزرگ‌تر. تویی که حتی نمی‌دانم خواهی بود یا نه! تویی که نمی‌دانم آیا رغبتی به خواندن این نوشته‌ها خواهی داشت یا در دنیایی که نمی‌دانم چه شکلی خواهد شد، آن‌قدر خواندنی‌ها و دیدنی‌های دلرباتری خواهی داشت، که بی‌اعتنا از کنار آنچه برایت نوشته‌ام عبور می‌کنی.

در هر صورت این نوشته‌ها به تو کمک می‌کند که کسی را که روزی خواسته و ناخواسته پندارهای ماندگارت از جهان را شکل داده بود را بیش‌تر بشناسی. منی که اولین خطوط عمیق را با قلم نگاه، عمل و رفتارهای روزانه‌ام بر لوح سپید ذهن و جانت حکاکی کردم. خطوطی که وقتی بزرگ‌‌تر شدی، اگر بخشی از آن را نپسندی، برای پاک کردنش باید درد فشردن طولانی سوهان خشنی را بر ذهنت تحمل کنی. آن زمان شاید کمی از من رنجیده شوی و بگویی: «خب مادر، تو باید نقش بسیار موزون‌تری را حکاکی می‌کردی!»

تو راست می‌گویی اما من و همۀ حکاکان قبل از من هم صاحب همان خطوط ناخواسته بوده‌ایم که بخشی از رفتارهای امروزمان را نادانسته شکل داده است. ما نیز برای پاک کردن بخشی از آن خطوط کج و معوج رنج‌ها متحمل شده‌ایم، اما بخشی از آن‌ها آنقدر عمیق بود که اگر بازهم سوهان را بیش‌تر فشار می‌دادیم، بیم آن داشتیم که لوح‌ذهنمان ترک برمی‌داشت.

پس فرزندم، من تا این‌جای راه را رفته‌ام و باقی سفر را گام‌های تو و بعدی‌هایت طی خواهد کرد. البته من هم تا زمانی که اجازۀ قدم زدن بر این خاک معطر از باران حیات را داشته باشم، با تو همسفر خواهم بود. فرزندم، اگر نوشته‌هایم را پراکنده، ناموزون و گاه مبهم یافتی، برای این است که بخشی از سفر من همین است که بی‌اعتنا به سر و صداهای ذهنم که مرا به تردید می‌کشاند تا سرم را به عقب برگردانم، بی‌ویرایش جلو روم. اگر کفش‌های این سفر بی‌ویرایش را به پا نکرده بودم، شاید هیچگاه هیچ کلامی برای انتقال به تو نمی‌ماند چرا که از نظر من هیچ‌چیز مربوط به من آنقدرها خوب نیست! که ارزش ماندن داشته باشد. فرزندم! چهار سال است که بر یک نقطۀ محدود از این خاک نرم گرفتار شده‌ بودم. گاه با قدم‌های برهنه‌ام، نقشی بر خاک نرم می‌انداختم، باز سرم را که برمی‌گرداندم، ردپایم بسیار برایم ناموزون می‌نمود و همه را پاک می‌کردم و هر بار مرددتر از قبل شروع می‌کردم. امروز که برای تو می‌نویسم پاهایم از دویدن‌های درجا، تاول زده اما هیچ نقش چشم‌نوازی ندارم که نشانت دهم؛ جز اینکه خطوط ناموزون لوحم کمی صاف‌تر شده. همین شد که تصمیم گرفتم باقی سفر را با کفش‌های نه‌چندان زیبا، اما بدون نگاه کردن به پشت سر بگذرانم. اگر بتوانم بر تردیدهایم چیره شوم، باز بخش‌هایی از سفرم را با تو در میان می‌گذارم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۷/۰۸/۲۷   نویسنده آصفه فرقانی