انقطاع
به نام خالق
امروز روز تولد من است، روزی که همیشه برایم بسیار مقدس بوده است ...
روز خودم خودم گفتن ها!!
روزی پر بها؛ که در آن انسانی متولد شده، که در چشم پروردگار مساوی با همه ی انسان هاست، نه بالاتر و نا پایین تر، نه مهم تر و نه بی اهمیت تر؛ برابرِ برابر
مخلوقی که خداوند او را آزادِ آزاد خلق کرده و اندیشه و اشتیاق دانستن به او داده، تا خودش راهش را بیابد.
و من در لحظه ی تولدم در چشم خالقم همانقدر ارزش داشته ام که کوروش کبیر، که اسکندر مقدونی، که ادیسون و هیتلر و همه ی انسان های دیگر. حتی شاید اکنون که به عنوان یک بزرگسال، راهی را برگزیده و تا نیمه رفته ام بازهم در چشم پروردگارم، با بسیاری از انسان هایی، که به نگاه تنگی که کرانه اش دنیاست، بسیار فراتر یا فروتر از خودم می دانم، یکسان ارزیابی شوم.
و خداوند هیچکس را بیش از توانش، تکلیف نکرده است ...
شور و وجدم بی حد است؛ زمانی که خودم هستم. زمانی که برای آن که شبیه خودم هستم، خودم را مجبور به توضیح دادن به این جهان نمی بینم. زمانی که به سبک خودم زندگی می کنم. زمانی که خودم را برای این که شبیه خودم هستم، به کسی بدهکار نمی دانم. زمانی که نمی کوشم طور دیگری جلوه کنم، یا نمی ترسم رفتار و گفتارم برداشت اشتباهی ایجاد کند. زمانی که با دخترک کوچکی هم نوا و همباز می شوم و نمی خواهم در کلامم به او بفهمانم، من از او بیشتر می دانم. زمانی که از قوانین احمقانه و سیاست های ساده لوحانه ای که به ظاهر بر قدرت و نفوذ انسان می افزاید پیروی نمی کنم. زمانی که کسی را با سیاست بی اعتنایی و بی اهمیت شمردن، به بازی نمی گیرم. زمانی که هیچ انسانی را به واسطه ی چیزی جز انتخاب های شرافتمندانه اش بالاتر از دیگری قرار نمی دهم. زمانی که می توانم یک انسان را جدا از تمام آن داشته هایی که در انتخاب آن ها نقشی نداشته است، ببینم.
و این نهایت آزادی و شعف من است ...
هر بار که می نویسم در کنار شعفی که از جریان آبشار گوارای اندیشه ی پر امیدم از ذهنم بر قلبم و قلمم فرو می ریزد، احساس می کنم، یک احساس پنهانی قلبم را می فشرد. آنقدر خفیف و پنهانی که می توانم به راحتی با کمی کوشش خودم را از آن غافل کنم، هر چند بازهم فشارش را احساس می کنم. پس بگذار آنچه وجود دارد را به ترفند ناچیز پنداشتن، کتمان نکنم. آری، اندکی احساس گناه می کنم، از این که آنچه می گویم تنها حرف است و آنچه با ارزش است، تنها عمل ...
قلمم کودک پر جنب و جوش آزاده ای است که بی پروا از تپه های سر سبز به این سو و آن سو می پرد و عملم مادربزرگی ست که با صدای ضعیفش به التماس از نوه اش می خواهد کمی آرامتر بدود، تا به او برسد. با این حال می توان امیدوار بود که این مادربزرگ کمر خمیده، هر چند آهسته، اما به سوی همان مقصد روانه است که نوه ی جاه طلبش.
من هم به پیروی از رسم خنده آوری که شعارهای بیشماری در پرهیز از شعار زدگی سر می دهند، امید دارم که آرام آرام با آنچه نیک می پندارم یکسان شوم. گاه به عمد خود را به غفلت می زنم و باز تلخی پریشانی فراق از آنچه باور دارم برای آن خلق شده ام، دو راه پیش رویم می گذارد؛ یا بازگردم یا سرگردان و محزون شوم و ادامه دهم و چون بر می گردم از فراموشی ام دردمند می شوم و این سخن پیام آور رستگاری و فرستاده ی پروردگارم (ص) می شود، آرامش بخش قلب شرمنده ام:
«سوگند به ذاتی که جانم در دست اوست، که اگر گناه نمی کردید، خداوند یقیناً شما را از بین می برد و قومی خلق می کرد که گناه کنند و به تعقیب آن از پروردگار، آمرزش طلبند و پروردگار رحمان بر ایشان رحمت و مغفرت فرود آورد.»
اگر منصف باشم، باید بگویم تاکنون زندگی ام رو به رشد بوده است. بیست و سه سالگی برایم زمانی بود، که آرامش و آزادگی بیش تری بر تصمیم هایم نقش بست و کارم مفرح لحظاتم بود. سالی که آموخته هایم فراوان بود و تجربه هایم ارزشمند. هرچند این مادر بزرگ پر چین و چروک کردارم، هنوز هم از نوه ی پر شر و شور گفتارم، بسیار دور است؛ اما هنوز هم آنقدرها دور نشده که این دوری او را به وحشتِ گم شدن نوه اش از او، اندازد.
شاید بهتر باشد همیشه قدری آرزوی دست نیافته و امید باقی بماند، تا بشود سرگرمی سال های بعد زندگی ام!
عنوانی که عقل کور روزگارمان بر سر هر فصل زندگی نوشته است، اغلب این گونه است ؛ در کودکی بی خبر و نادان و چون نوجوان می شود، خام و عصیان گر و در جوانی خودخواه و بی وفا و قدرنشناس و در میان سالی ترسان از کهنسالی و درگیر روزمرگی و در کهنسالی کم توان و راکد.
اما من دوست دارم، خودم قلمم را بدست بگیرم و سرنوشتم را به قلم خلاق خودم بسان یک تفریح مهیج بنگارم و حضور گاه گاهی برخی از عناصری که فارغ از اختیار من، به نشانی حکمت پروردگارم، به داستانم تازگی می بخشد، گرامی بدارم.
این نهایت آزادی من است تا در سطور کتاب سرنوشتم، در جواب هر سوالی برای چرایی رفتارم، تنها پاسخ دهم:
چون برایم لذت بخش است و به حقوق هیچ انسانی لطمه نمی زند ...
امید دارم اگر در روز مقدس تولدم، به عنوان یک انسان و نشانه ای از قدرت و رحمت خداوند، پروردگار با محبتم، مسیر را برای تلاش برای رسیدن به یک هدف بزرگم در زندگی هموار سازد، این آرزو باشد:
«انقطاع»
اگر نخستین تولدم انقطاع از مأمن گرم و تاریک محبت مادرانه به دنیای گوناگونی ها و تفاوت ها بود. این انقطاع، بریدن تمام اعتمادها و امیدها به غیر پروردگارم باشد. انقطاعی که دیر یا زود، بی اختیار من با اتمام زمان اقامتم در این مسافرخانه ی پر متقاضی، به وقوع خواهد پیوست و خودم را در حالی خواهم یافت، که جز پروردگار با محبتم، هیچ پناهی ندارم. بگذار این انقطاع را زودتر از موعد جبری اش به اختیار استقبال کنم.
می آیند و می روند ...
بدست می آوری و از دست می دهی و باز بدست می آوری ...
می خندی و گریه می کنی...
زمین می خوری و بر می خیزی و باز زمین می خوری و باز ...
بیمار می شوی و شفا می یابی ...
شاید همه ی این بی ثباتی ها را پروردگار با محبت هستی، تنها برای این قرار داده است تا به بندگانش یادآوری کند که همه چیز گذراست و فانی ...
اگر آرزوی انقطاع دارم، نمی خواهم مانند درویشی شوم که از جهان بریده و چون مردابی پر لجن، به انتظار مرگ نشسته. یا تلخ انسانی که تمام پایان ها در نظرش تاریک و پوچ اند. یا واعظی که هر جنب و جوش پر شور آرزویی را که به جهان رنگ حیات بخشیده است را به اتهام دنیا پرستی، ملامت کند. یا ستمگر حقه بازی که با وعده ی برپایی روز عدل و دادخواهی امروز در مقابل ظلم سکوت می کند. یا تن پرور و ضعیف النفسی که فنا و بی وفایی دنیا را بهانه ای برای بی هدفی و سکونش کرده است.
انقطاع آرزویی است، که در دعایی از بنده ی شایسته ات امام سجاد (ع) آموختم و در صحیفه ی سجادیه به تصویر کشیده شده است:
«خداوندا همانا خود را خالص کردم، با انقطاع از همه ی مخلوقاتت و تنها به درگاه تو روی آوردم. روی برگرداندم از تمام خلایق، که همه محتاج عطای تو هستند و طلب نکردم خود را از مخلوقی که از فضل و احسانت بی نیاز نیست. چرا که دیدم طلب کردن محتاجی از محتاج دیگر از سفاهت رأی و ضلالت عقل اوست. پروردگار من! چه بسیار مردمی را دیدم که عزت را از غیر تو طلبیدند و به جای عزت، ذلیل و خوار شدند. از غیر تو ثروت خواستند و فقیر و بیچاره شدند. قصد بلندی کردند و پست شدند. پس به واسطه ی مشاهده ی امثال این مردم، انسان هوشمند به عبرت از حال آن ها، طریق عقل را اختیار می کند. ای سرپرست و پروردگار من! تنها تویی دون اهل عالَم و یگانه اجابت کننده ی نیازهایم تویی و بر آورنده ی حاجت هایم تنها تویی و در امیدواری ام به تو احدی را شریک با تو ندانم و در دعا با تو احدی را همراه نمی گردانم و ندای من هیچ کس را با تو منظم نمی سازد. ای پروردگار من! یگانگی و مُلک و قدرتِ کامل و بی نقص خاص توست و فضیلت حول و قوه، نیروی کامل بر همه ی موجودتت عالم، مقام بلند و درجات رفیع مخصوص توست. غیر تو همه ی موجودات در زندگی خود موردِ ترحم و مغلوب بر انجام امور خویش و مقهور در شأن خود و محکوم به تحول و اختلاف حالات و انتقال و تغییر و تبدیل صفاتند. پس تنها تویی که در مُلک، وجود متعالی و منزه از شبیه و ضد داری و بزرگتر و برتر از مثل و مانندی. پس پاک و منزهی و هیچ خداوندی جز ذات یکتای تو نیست.»
و واقعا چقدر مسرور و آزاد می شود، بنده ای که منقطع شود از هر چه غیر خداست.
می کوشد، اما دل نمی بندد. آرزو می کند و تلاش می کند، اما اگر نرسد، دلسرد نمی شود. کمک می خواهد و کمک می کند و باور دارد که هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خواست خالق بی همتا ...
امیدش از بندگان خدا بریده شده و تنها نگاهش به رحمتی بی حساب و قدرتی با محبت و بی زوال است.
و آنچه ما مخلوقات را به اعجاب آورده در چشم خالقی که تا بگوید باش، پدیدار می شود، بی مقدار است ...
آن هایی که پروردگار وعده داده نه حزنی بر آن هاست و نه افسوس می خورند. بندگان آزادی که بند اسارت را از هر چه غیر خداست منقطع کرده اند و راهی را انتخاب کرده اند، که چه برسند و چه نه، رستگارند. خدایی که کوچک ترین نیکی ها و نیت ها و جهت قدم ها را به فضل خویش بی حساب قدر می دهد. افسوسی بر او نیست چون هیچ عمل و اندیشه اش به هرز نرفته و ذره ذره در پیشگاه عالم بی همتا حاضر است.
با اعتقادات شخصی که از دید خودم درست می دانم، این اندیشه را دارم که این اوج اختیار و امیدواری انسان است، که فارغ از هر شرایطی که دارد می تواند رستگار باشد. حتی اگر تمام بدنش فلج شده باشد، حتی اگر تا پایان عمر در اسارت باشد، حتی اگر گرفتار ظلمی باشد، که تا آنجا که در حد توانش است برای آزادی از آن کوشیده ولی راهی برای رهایی نیافته است. حتی اگر از هوش و ذکاوت چندانی بهره مند نباشد و ...
که انسان ها برابرِ برابرند ...
دوست دارم آنقدر این حقیقت را تکرار کنم تا آرام آرام در قلبم مأموا کند:
نه استعداد، نه چهره، نه خانواده، نه ثروت، نه سلامتی ، نه جذابیت و نه هیچ چیز دیگری که در رشد و شکوفایی اش نقشی نداشته ایم، ملاک ارزشمندی در پیشگاه پروردگار نیست. پروردگاری که امانت هایی را به حکمت بی نقص خویش چند صباحی در میان بندگانش تقسیم کرده است و ذره ای نسبت به کسی بی عدالتی نخواهد شد...
و خداوند هیچکس را بیش از توانش، تکلیف نکرده است ...